نقل از کتاب راویان ماربین جلد پنجم، نگارش محمدعلی شاهین

راوی: حسن آقابابایی1

محورهای گفتگو: روند مبارزات در همایون‏شهر از شروع نهضت امام خمینی( سره) تا اوج‏گیری انقلاب اسلامی ‏سال 1357

* شما به لحاظ اینکه از دوران نوجوانی با محافل مذهبی شهر و پیروان آیت‏الله خمینی در ارتباط بوده ‏اید و سالها در صف مبارزان علیه رژیم شاهنشاهی فعالیت می‏کردید و در این راه زندانی هم شده‏اید، اطلاعات بسیار خوبی از آن دوران دارید. بر روال کتابهای راویان ماربین، با پرسش‏هایی سعی بر مستند کردن این بخش از تاریخ می‏شود. به عنوان پرسش نخست، خانواده‏ای که در آن متولد شدید چه شرایطی داشت؟ پاسخ به این سوال اوضاع اجتماعی دهه 1320 و1330 سده را برای خواننده ترسیم می‏کند.

دهه بیست، دهه‌ای پرفراز و نشیب بود و تبعات جنگ جهانی دوم، یعنی قحطی، گرسنگی، بیکاری، فقر، بهداشت بسیار پایین، دامن مردم کشور از جمله سده را گرفته بود. خانواده منهم با همین شرایط دست و پنجه نرم می‏کردند.

* نام شما حسن است یا یدالله؟

در همین دوران نبودن ابتدایی‌ترین امکانات بهداشتی و درمانی یکی از نتایجش آمار بالای مرگ و میر مادر و کودک بود، پدر و مادرم قبل از تولد من پنج فرزند داشتند که پیش از تولد من سه فرزند آنها  در سنین 4 و 7 و 10 سالگی از دنیا رفته بودند. بنابراین برای گرفتن شناسنامه عجله نمی‏کردند. از طرفی برای دریافت شناسنامه باید به نجف‌آباد می‌رفتند که کار دشواری بود. به همین دلایل برایم شناسنامه‏ای نگرفته بودند تا اینکه من و حسن که شناسنامه داشت بیمار شدیم، چند روز بعد حسن از دنیا رفت و شناسنامة او با اینکه نامم یدالله بود، برای من ماند.

* درس هم خواندید؟

چهار پنج سال داشتم که پدرم مرا راهی مکتبخانه کرد. معلم مکتب‌خانه ملا ابراهیم نام داشت.

* ادامه ندادید؟

باید همراه پدرم به کار می‏رفتم ولی با این وجود به اکابر (مدرسه شبانة بزرگسالان) رفتم و تا پایة چهارم ابتدایی درس خواندم.

* پدرت چه کاره بود؟

کشاورزی می‏کرد و محل کارش صحرا وازیچه بود که، شش کیلومتر دورتر از خانه بود. پیاده به آنجا می‏رفتیم و اغلب، شب را می‌ماندیم. در فصل تابستان داخل خرمن و پاییز داخل مسجد قلعه استراحت می‌کردیم.

* زمین از خودتان بود؟

خیر، نظام ارباب ‌رعیتی بود، پدر پنج جریب زمین از ارباب اجاره کرده بود. در زمان برداشت محصول، ابتدا اجاره ارباب را می‌پرداخت تا کدخدا، دشتبان و عوامل ارباب اجازه حمل بار را بدهند. هنگامی‌که گندم از کاه جدا می‌شد سر و کلة عده‌ای از جمله حمامی‏ و سلمانی قلعه و محل، دشتبان صحرا، مادی سالار، فقرا که هرکدام کیسه‌ای بر پشت داشتند، درویشان که با آواز خوش، ذکر علی (ع) می‌گفتند، برای گرفتن گندم پیدا می‌شد. اگر کسی می‌توانست گندم مصرفی سالش را تأمین کند، امنیت غذایی داشت و مرفّه محسوب می‌شد.

* از چه زمانی با نام آیت‏اله خمینی(سره) آشنا شدید؟

از همان آغاز نهضت امام خمینی (ره)، مردم سده از طریق اعلامیه‏ها، پیام‏ها و نوارهای سخنرانی ایشان و نیز دیگر مبارزان آن دوره با اهداف نهضت آشنا شدند. پخش اعلامیه در این شهر طبق اسناد ساواک از همان آغاز نهضت امام شروع شد، اعلامیة امام در تحریم نوروز سال 1343 و همچنین اعلامیة«شاه‌دوستی یعنی غارتگری» که پس از اعلام رفراندوم انقلاب سفید شاه منتشر شد، در همایون‏شهر نیز پخش شد. سید محمد احمدی که آنزمان طلبة جوانی بود در این رابطه دستگیر گردید. من هم سال 1342، برای اولین بار در ایام حملة نظامیان شاه به مدرسه فیضیة قم، نام امام خمینی (ره) به گوشم خورد. پس ‌از آن، دستگیری امام و حادثة 15 خرداد اتفاق افتاد و من علاقه‌مند به امام شدم.

* گرایشات شما به مذهب از کجا شروع شد؟

از طریق شرکت در هیئت‌های مذهبی که درجاهای مختلف از جمله اصفهان برگزار می‏شد.

* در محل خودتان هیئتی وجود نداشت؟

با همکاری جوان‌های محلة شمس‌آباد، هیئت حضرت حجت (عج) تشکیل شد که صبح‌های جمعه دعای ندبه و مداحی برگزار می‌کرد. حاج شیخ مرتضی تمنایی و شیخ احمد اسماعیلی از کوهانستان که سابقة زندان سیاسی هم داشت در این هیئت سخنرانی می‏کردند. عصرهای جمعه نیز هیئت حضرت علی بن حسین (ع) دایر می‌شد که در آن دعای سمات ‌خوانده می‏شد و روحانی آن، حاج شیخ احمد سلطان مهدیان بود.

* شما در این مجالس چه نقشی داشتید؟

علاوه بر شرکت در هیئت‏های محلی در جلسات و مراسم‌ هیئت ماه بنی‌هاشم (ع) شهر اصفهان فعال بودم.

* به چه شکلی؟

مداحی می‌کردم و گاهی به‌جای مداحی، کتاب‌های مذهبی مانند زندگی‌نامة ائمه معصومین (ع)، اصحاب پیامبر (ص) و یاران حضرت علی (ع) را بخش پخش میکردم. گاه در جلسات هیئت قسمت‏هایی از کتابها را می‌خواندم، وقتی اشتیاق جوانان و نوجوانان را به آن مطالب دیدم، شروع کردم کتابها و نوارهای مذهبی را به آنها امانت بدهم.

* چه کتاب‏ها و نوارهایی امانت می‏دادید؟

کتاب‌های مذهبی زندگی ابوذر، سلمان، حجرابن عدی، مبارزه با نفس و جهاد اکبر از امام خمینی (ره)، نهضت الجزایر، جزوه و اعلامیه‌های انجمن اسلامی‏دانشجویان فارسی ‌زبان خارج از کشور و نوارهایی مثل سخنرانی‏های سید عبدالکریم هاشمی‏نژاد، دکتر شریعتی و فخرالدین حجازی را امانت می‏دادم.

* جلسات دیگری هم داشتید؟

بله، شب‌های شنبه در مسجد سید محمود (حضرت سجاد علیه‌السلام)، جلسات هفتگی آموزش قرآن برگزار می‌کردیم. در آن جلسات شیخ محمود صلواتی و حاج عباسعلی برهانی پور تفسیر قرآن داشتند و مسائل سیاسی روز را هم در لفافه بیان می‌کردند. در مسجد اعظم فروشان، کلاس قرآن و تفسیر توسط حاج‌آقا رحمت‌الله خالقی ویژة جوانان برگزار می‌شد. در مسجد جامع خوزان، کتابخانه‏ای توسط جوانان محل دایر بود و بصورت گسترده کتاب به جوانان و نوجوانان امانت می‏داد.

* نظریات و مواضع و سخنان امام و انقلابیون چگونه به مردم شهر می‏رسید؟

توسط طلاب جوان شهر که از قم می‏آوردند و برخی دانشجویان علاقه‏مند به امام. فردی به نام رجبعلی اسلامی، نوارهای امام خمینی (ره)، دکتر شریعتی، فلسفی، کافی، فخرالدین حجازی و هاشمی‏نژاد را به این شهر می‌آورد. او تحت پوشش نوارهای مداحی، آنها را جاسازی و توزیع می‌کرد. من از طریق ایشان نوار تهیه می‌کردم. حاج ابراهیم پریشانی معروف به حاج ابراهیم نواری، هم در آن دوران از فعالان تکثیر و پخش این نوارها بود.

* به این ترتیب مراکز مذهبی و هیئت‏ها و جلسات قرائت قران در محلات مختلف همایونشهر به پایگاه مبارزاتی و تجمع انقلابیون تبدیل شد، چه مساجدی بیشتر فعال بودند؟

مسجد اعظم فروشان، مسجد زاغ‏آباد، مسجد ولی‌عصر خوزان، حسینیۀ گاردر، مسجد المهدی و مسجد جامع خوزان فعال بودند. حاج‌آقا رضا امامی، امام جماعت مسجد اعظم فروشان، از نیروهای فعال بود. به پشتیبانی ایشان، در این مسجد کلاس تفسیر قرآنِ استاد رحمت‌الله خالقی که از اصفهان می‏آمدند، برگزار می‌شد. علاوه بر مساجد مدارس، بخصوص دبیرستان عماد، کانون فعالیت جوانان انقلابی بود. کانون هماهنگی جوانان همایون‌شهر نیز از جملة تشکل‏ها فعال بود.

* مبارزات روحانیون در این سال‏ها به چه شکل بود؟

در دهه 1340 و 1350 روحانیت به چند دسته تقسیم می‌شدند. عده‌ای از روحانیان تا سال 1343 همراه امام بودند اما هنگامی‌که ایشان تبعید شد به کار و زندگی خود پرداختند. گروه دیگری از جامعه روحانیت در برابر کج‏روی‌های رژیم سکوت کرده و دسته‌ای همانند دکتر نوغانی، شمس‏کیا، حاج اشرف کاشانی و.... وابسته به نظام شاهنشاهی شده بودند. بعضی از آنها اصلاً و ابداً خود را درگیر سیاست نمی‌کردند. حتی با نهضت امام و حرکت سیاسی او سرمخالفت داشتند و وظیفه روحانی را در محدوده بیان احکام دینی و اخلاقی خلاصه می‌کردند. در برابر اینان، گروهی هم از یاران واقعی و جان برکف امام مانند شهید غفاری، سعیدی و اندرزگو بودند که تا پای جان ایستادند و سخت‌ترین شکنجه‌ها، زندان‌ها و نهایتاً شهادت‌ها را به جان پذیرفتند. در همایونشهر هم شرایط کم و بیش به همین شکل بود.

* مبارزان شهر به غیر از جلسات درون ‏شهر در جلسات اصفهان هم شرکت می‏کردید؟

بله مبارزان با نیروهای فعال اصفهان و نجف‌آباد ارتباط داشتند و علاوه بر فعالیت در شهر خود در اجتماعات، تحصن‌ها و سخنرانی‌های این دو شهر نیز شرکت می‌کردند. یکی از پایگاه‌های مبارزه در اصفهان که شخصیت‌های برجسته انقلاب از تهران و دیگر شهرها در آنجا سخنرانی می‌کردند «کانون فرهنگی جوانان» در خیابان اردیبهشت فعلی بود که جوانان همایون‌شهر هم در آن شرکت می‌کردند. بعضی از جوانان همایون‌شهری با دوچرخه، موتور و مینی‌بوس در نماز جمعه«مسجد اعظم» حسین‌آباد و نجف‏آباد و دعای کمیل آیتاله مظاهری شرکت می‌کردند. آیت‌الله هاشمی‏نژاد در ایام خاصی به اصفهان می‌آمد و در مسجد سید و خانه‌ای واقع در چهار راه شکرشکن منبر می‌رفت. در این ایام نیز مردم و جوانان شهر به محل سخنرانی می‏رفتند.

* ساواک مزاحمتی برای شما و دوستانتان ایجاد نمی ‏کرد؟

سازمان امنيت مراقبت‌های ویژه و شدیدی نسبت به طلاب، منبری‌ها، روحانیون طرفدار نهضت امام داشت. آنها هرگاه کوچکترین سوءظنی به کسی پیدا می‏کردند، وی را به ‌عنوان مخالف نظام دستگیر می‌کردند پس از بازجویی‌ها اگر به نتیجه‌ای نمی‌رسیدند، رهایشان می‌کردند، در غیر این صورت شکنجه‌های وحشتناك و خشونت‌های بیش ‌از حد از خود نشان مي‌دادند. در همایونشهر، بخش اطلاعات شهربانی، کار ساواک را انجام می‌داد و در همة دستگاه‌های دولتی به‌ خصوص مراکز آموزشی و فرهنگی مخبر داشتند.

این مراقبت های ساواک گاه منجر به شناسایی مبارزان و دستگیری آنها می‏شد. من هم به همین شکل شناسایی شدم.

* یعنی شما در دام ساواک گرفتار شدید؟

بله

* می‏شود چگونگی آنرا شرح دهید؟

اردیبهشت 1354 مهدي یزدان‏پناه از دانشجویان مبارز همایون‏شهرکه دانشجوي دانشگاه تهران بود، برای دومین مرتبه دستگیر شد. همان زمان یکی از دانشجویان دانشگاه اصفهان به نام عبدالرحیم فاتح دهکردی هم دستگیر شد. به دنبال او عباس صفاري، براتعلی، رضا، عبدالله و من از محلات مختلف شهر یکی پس از دیگری دستگیر شدیم.

* بعد از دستگیری چه اتفاقی برایت افتاد؟

از شهربانی همایون‏شهر به ساختمان ساواک در اصفهان منتقل شدم و در اطاقی از ساواک دست‌هایم را به میله‌ای بستند و رفتند، شب بسیار سخت و وحشتناکی را به صبح رساندم.

* شکنجه هم شدید؟

بله بارها یکی از شكنجه‌گران معروف ساواک «نادري» شخصی با عقده‏های روانی بسیار و خشن مرا شکنجه کرد.

* چگونه؟

در بدو امر با مشت و لگد به جانم افتاد شکنجه گران هر شکنجة جسمی ‏و روحی که به فکرشان خطور مي‌كرد انجام می‌دادند. با الفاظ ركيك و زننده، آدم را تحقیر می‌کردند. دشنام‌هایي که انسان شرم دارد آن را به زبان بیاورد، به ‌راحتی به زبان می‌آوردند و با باتوم، شلاق و کابل برق به جان افراد می‌افتادند. در ادامة بازجویی در اطاق دیگری، دستبند قپانی به دستم ‌زدند، ساعت‌ها روی یک‌پا نگاهم داشتند و برای افزایش فشار، وزنة سنگينی نیز به گردنم آويزان كردند و از هر طرف ضربه می‏زدند.

* دنبال چه چیزی بودند؟

نوارها و جزوه‏های سازمان‌های چریکی، پیام‌ها و اعلامیه‌های حضرت امام، حلقه‌های وصل و افراد محرک و تأثیرگذار.

* شکنجه‏ ها بازهم ادامه داشت؟

بله چند وقتی در يك سلول نمناک، تاريك و وحشتناك تحت بازجویی و شکنجه بودم به ‌طوری‌که شب و روز را از هم تشخيص نمي‌دادم تا اینکه مدتی بعد از دستگیری و بازجویی من، افراد دیگری از سیچان، حسین‌آباد، دستگرد خیار اصفهان و نجف‌آباد دستگیر شدند و این تعداد بازداشتی همزمان برای ساواک غیرمترقبه بود. اینجا بود که پرونده‌های قبلی را می‌بستند و آنها را روانة زندان می‌کردند تا به دیگران بپردازند و این شد که چشم بسته به زندان منتقل شدم و مرا به بند دو و اتاق‏های زندانیان سیاسی، اتاق شماره هفده که هم ‌ردیفی‌هایم آنجا بودند فرستادند.

* ترکیب زندانیان سیاسی در زندان چگونه بود و اصطلاحا جو دست چه افرادی بود؟

جو كلي و عمومي زندان تحت تأثیر نیروهای چپ بود چون اکثراً تحصیل‌کرده، حبس كشيده و آگاه به مسائل سياسي و تاريخي بودند. متأسفانه بعضي از بچه‌هاي مذهبي جوگیر همین فضا مي‌شدند. نیروهای چپی برنامة منظمی‏داشتند. چپی ها مرا کناری می‌کشیدند و از بازجویی‌ها و شکنجه‌هایی که از سر گذرانده بودم می‌پرسیدند و سر آخر مي‌گفتند: حسن آقا این‌ همه شکنجه شدی، خدا را صدا زدي! خدا به کمکت نيامد.

* چه مدت زندانی برایت بریدند؟

یکسال حبس جنحه‏ای که در 8 اردیبهشت 1355 به پایان رسید.

* به عنوان یک زندانی سیاسی آمار و اطلاعی از زندانی ‏های سیاسی آن دوران دارید؟

شهر بیش از سی نفر زندانی سیاسی داشت که مدت‌ها در زندان‌های رژیم تحت شکنجه بودند.2

* از مبارزان شاخصی که پس ‏از انقلاب در دفاع از کشور و انقلاب به شهادت رسیدند، چه کسانی را به خاطر می ‏آورید؟

شهدای والامقامی ‏که من می‏شناسم غلامرضا موذنی، محمد قورچانی، محمد مجیری، حسن فاتحی، احمد‏رضا ابراهیمی، اینان از مبارزان و انقلابیونی بودند که در تمامی ‏صحنه‏ها از جمله تشکیل سپاه و قوام آن، بسیج و آموزش نیروها، ماموریت‏های سپاه و دفاع مقدس حضور مخلصانه داشتند و راه مقدس خود را تا نایل شدن به درجه رفیع شهادت ادامه دادند.

پی نوشت

1- یدالله آقا بابایی: متولد سال 1327، مبارز و فعال فرهنگی، سیاسی از سال 1342 و مطلع تاریخ شهر، از بانیان و نیروهای اولیه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ‏خمینی‏شهر، رزمنده دفاع مفدس، خاطرات وی از سال 1342 تا پایان جنگ تدوین و در کتابی با عنوان جامانده چاپ شده است.

2- زندانیان سیاسی وبازداشت شدگان

آیت اله سید محمد احمدی

دکتر فضل الله صلواتی

حجت الاسلام محمد جعفر سعیدیان فر

حجت الاسلام محمود صلواتی

حجت الاسلام حاج شیخ عبدالکریم مولوی

حجت الاسلام سراج الدین موسوی کوشکی

حجت الاسلام حاج شیخ عباس قانع پور

حجت الاسلام حاج سید محمد علی موسوی درچه‏ای

حجت الاسلام سید محمدعلی احمدی

حجت الاسلام سید محمد حجازی

حجت الاسلام شیخ احمد لطفی

 حجت الاسلام شیخ حسن عطایی آدریانی

حجت الاسلام حاج شیخ فتح اله رحیمی

مرحوم حجت الاسلام شیخ احمد رضایی

حجت الاسلام حاج آقایحیی مرتضوی

مرحوم حجت الاسلام محمدحسین املایی

مرحوم حاج آقا رضا صهری شماره امیر صهری

ید الله آقابابایی

یدالله غلامی

حاج احمد صرامی

مهندس علیرضا صادقی

حسن پاکدل

مرحوم علی‏محمد صادقی 

عباس صفاری خوزانی

دکتر حسین صرامی

سید حسین دیباجی

رضا فتوحی

حاج‏باقر حاج‏رضایی

تقی رضایی

سید‏محمد صادق ابطحی

محمدعلی رحمتی

عباس طاهری

اصغرمختاری

شهید عبدالکریم طاهری

آیت‏اله تقی موسوی درچه‏ای

اکبرآذربایجانی