نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی
صبح یکی از آخرین روزهای زمستان بود و مردم فارغ از هر غم و غصه ای خودشان را برای جشن سال نو آماده میکردند. ایران مشغول چیدن میز چای بود و توران سفره قندی را پهن کرده بود و نباتها را خرد میکرد.
محمدرضا با صندوق نارنج از راه رسید: صندوقا کجا بذارم ننه؟
گلستان که سر یانه گوشت میکوبید، سرش را بالا کرد وگفت: حالا بذار پا حوض، پسین که آب حوض را عوض کردیم، میریزیم تو آب. صبر کن گندمها را پوست بکنم ببر بازار بده بو بِدَن.
گلستان گندمها را زیر و رو کرد و با دست یانه به جان آنها افتاد. پوستهها که جدا شد، گندمها را مشت مشت داخل سینی ریخت و ورتکاند. با هر تکان سینی گندمها و پوستهها در هوا معلق میشد و به سینی برمیگشت. حالا پوستهها جدا شده بود و با یک فوتش از سینی بیرون میریخت.
گلستان کیسه گندمهای پوست کنده را به پسرش داد و گفت: به آقات بگو ظهر که میاد شادونه ها را بیاره تا بو بِدَم. تخمه گل آفتاب و نخودچی کشمش هم یادتون نره.
***
چوبها میسوخت و تابه را داغ و داغ تر میکرد. گلستان پای تابه نشسته بود و تند تند شاهدانه های آغشته به نمک را با کفگیر هم میزد.
بوی شاهدانه تازه از توی مطبخ بیرون میزد و در حیاط می پیچید. نارنج ها یکی یکی داخل آب حوض میافتاد و صدای چالاپ چولوپش با صدای خنده و شادی دخترها همراه میشد.
شب از راه رسیده بود و عکس ماه در حوض میرقصید و گویی با نارنجهای سرگردان در آب سرِ بازی داشت. حاجرمضانعلی و محمدرضا با دست پر از راه رسیدند: بیا اینم گز و شیرینی
گلستان پاکتها را گرفت: دست و پنجهت درد نکنه.
دخترها زیر نور چراغ لامپا مشغول چیدن نان گلیها و نان برنجی ها در ظرف شدند و مادر گزشکن را از طاقچه کوچک توی دولاب بیرون آورد تا گزهای چانه ای را خرد کند. مرد یک تکه گز توی دهانش گذاشت و گفت: گلستون! پس سبزه و قلیونت کو؟
گلستان به بیرون اشاره کرد: سبزه را گذاشتم لب حوض فردا میاریم تو اتاق. قلیونم میذاریم وسط سبزه. یادتون باشه یخورده روناس از باغ بیارید هنوز تخم مرغ رنگ نکردیم.
***
چند ساعت بیشتر به تحویل سال نمانده بود. دمدمای غروب، گلستان رفته بود خانه خانمآغا خیاط تا کتهای مخملی را که قرار بود برای دخترهایش بدوزد، بگیرد و بیاورد. بوی پلوی شب عید و قورمه سبزی خانه را برداشته بود. دخترها چراغ لامپا را روشن کردند و منتظر بودند هر چه زودتر آقا از راه برسد. قرار بود حاجرمضانعلی چراغ تریک مغازه را بیاورد تا اتاقشان در شب عید روشن تر از همه شبها باشد. آب سماور زغالی قل قل میکرد که مادر از راه رسید. دخترها با دیدن کتهای مخمل قرمزشان از جا پریدند و رفتند که لباس نویشان را بپوشند. گلستان مجمعه مسی را روی کرسی گذاشت و کاسه بشقاب های مسی را که حالا از تمیزی برق میزد، چید توی سینی. پدر اسکناس های آبی رنگ یک تومانی را از جیب پالتویش بیرون آورد و زیر قرآن گذاشت.