زن عمو مدتها بود که قصد سفر به مشهد کرده بود مادر مرتب به او می‏گفت تا نطلبه نمی‏شه، عاقبت یک روز عمو بی وقت به خانه آمد و گفت: بلیط بریدم، فردا پسین باید تو گاراژ باشیم. با شنیدن این خبر زن عمو از جایش پرید و دست و پایش را گم کرد.

- مرد باید بری سبزی بخری، آش پشت پایی درس کونیم.

- فردا صبح زود می‏خرم

- اونوقت کِی سبزیا را پاک کونم

- همون فردا صبح مگه می‏خوای کوه بکنی

مادر بگو مگوی آنها را قطع کرد و گفت:

- زن حوصله کن همه کارا درس می‏شه.

- چیطوری، آخه سبزی پاک کردن و رشته درس کردن کلی کار داره.

- خودم حالا آرد خمیر می‏کونم و بعد رشته‏ها را می‏برم. خدیجه خانوم را هم خبر می‏دیم فردا صبح بیاد با هم سه تایی سبزی‏ها را پاک می‏کونیم. نحود و لوبیا را هم بیار تا بار بزاریم. بعدش هم برو چمدونت ببند. فقط زیاد خرت و پرت برنداری بارت سنگین می‏شه پارسال که ما رفتیم مشهد کلی وسیله بردیم دست نخورده برگردوندیم.

- مثلا چی

- تابستون بود لباس گرم برداشتم گفتم شاید اونجا سرد باشه یا کلی نون خشکه برداشتم گفتم شاید نون کم باشه.

- دیگ آشا کِی بار می‏ذاره؟

- اونا که همسایه‏ها تا بو آشا بفهمند خودشون میاند.

زن عمو با شنیدن حرفهای مادر آرام شد و گفت:

- محترم خانوم چندی آرد بیارم؟

- سه تا پیاله بسه.

- نخود و لوبیا؟

- از اونا هم هر کدوم نصف پیاله.

شب نشده بود که رشته و نخود و لوبیا آماده شد و مادر رو به زن عمو گفت دیدی چه جوری کارا پیش می‏ره بریم تا فردا صبح.

صبح روز بعد عمو با یک بقچه سبزی به خانه آمد و گفت اینم سبزی، گذاشتم دم دالون.

همین که مادر و زن عمو بقچه سبزی را باز کردند،

صدای خدیجه از پشت درب خانه بلند شد:

- سلام و علیک کلاف کنی / سرکه داری صاف کنیم

سلام و علیک کلاف کنی / دوشکی داری کلاف کنیم

مادر از جایش بلند شد تا درب خانه را باز کند. چشمش که به خدیجه افتاد گفت: سلام خدیجه خانم بفرما تو

سرکه نداریم که صاف کنی / دوشکی نداریم کلاف کنی.

سبزی داریم که پاک کونیم / زبون داریم اختلاط کنیم

خدیجه خنده‏ای کرد و نشست کنار زن عمو و گفت

 منم دنبال همینم

- به امید خدا کِی راهی می‏شی

- همین امروز پسین

- خوشا به حالت التماس دعا، مردا که تو خونه نیستن

- اونا امروز کار نرفتن تا پا حرفا شما بشینن

خدیجه چادرش را جلو کشید و گفت وا خدا مرگم بده. مادر زد زیر خنده

- مزاح کردیم، اونا صبح زود رفتن دنبال کار، خونه نیستن، می‏خواید بریم تو ایوون؟

خدیجه گفت:همینجا خوبه دالون به این خنکی

زن عمو بقچه سبزی را باز کرد و سه تایی دور آن نشستند تا سبزی‏ها را پاک کنند. زنها همینطور که سبزی پاک می‏کردند از هر دری سخن می‏گفتند از سفرهای مشهد که رفته بودند از تازه عروس و دامادهای محل و اقوام، از فیس و افاده‏های همسایه‏ها و ترشی‏های که انداخته بودن و انواع سبزی‏ها که خشکانده بودند. حرفها گل کرده بود که

خدیجه خانم گفت دو سه روز پیش خونه حاج طلعت بودم، دیدم یانه را وارونه تو ایوون گذاشته، گفتم حاج طلعت مگه دیگه گوشت نمی‏کوبید که یانه را ضبط کردی. گفت حاجی یه دستگاه خریده که گوشتا را چرخ میکونه بهش میگن چرخ گوشتی.

زن عمو گفت خودت اونا دید؟

- آره اتفاقا می‏خواست قرمزه درس کونه کرسی پا را گذاشت جلو یانه و دستگاه را به اون بست بعد نشست رو یانه 

- چیطوری گوشتا را چرخ می‏کرد؟

- یه تکه گوشت مینداخت تو دستگاه و دسته اونا می‏چرخوند بعد گوشت چرخ کرده از سوراخهای پنجره دستگاه بیرون میومد.

- بهتر از کوبیدن تو یانه بود؟

- له له شده بود، چندری و چلاس توش پیدا نمی‏شد با یانه کت آدم در میاد و هنوز چندری داره.

زن عمو سبزی ‏های پاک شده را توی تشت ‏ریخت و آشغال سبزیها را خورد کرد و گفت اینم مال مرغا، مشهد که رفتیم با حاجی می‏گم یکیشا بخره اینجور که می‏گی وسیله خوبیه.

خدیجه خانم از جایش بلند شد و در حالی که چادرش را می‏تکاند گفت می‏خوایی برم دستگاه را از حاج طلعت بگیرم ببینی تا مثل اون بخری؟

- نه نمی‏خواد یه وقت یه چیزیش می‏شکنه، اون وقت خر بیار و معرکه بار کون، لابد دکون‏دارا تو مشهد می‏دونن چیه. خدیجه خانم دستت درد نکنه صبا صبح پختن آش پشت پایی یادت نره.

- تو یادت نره ما را دعا کونی ما آش پختن یادمون نمی‏ره التماس دعا به سلامت برید و به سلامت برگردید.

مطالب مرتبط