نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی
زن جوان پشت سر مادر شوهرش حرکت میکرد و همانطور که او را در میان دو دستش نگه داشته بود با قدمهایی آرام دالان را پشت سر گذاشت و به طرف اتاق معاینه آمد. صدای تِک تِک عصای پیرزن در میان هن هن نفسهای کوتاهش گم میشد. دکتر حاجآقا نبض زن بارداری را که به همراه ماما صغری از محلهای دیگر آمده بود، گرفت و همانطور که پاسخ سلام پیرزن و عروسش را میداد، رو به ماماصغری پرسید: این زن از همسرش دور بوده؟
-آقای دکتر از شما چه پنهان که چند روزِ قهر اومده خونه آقاش.
دکتر حاج آقا بدون اینکه نسخه ای بنویسد، گفت: برای همین زایمانش سخت میشه باهاش مدارا کنید تا بارش را زمین بگذاره.
ماما صغری نزدیک میز رفت و طوری که زن باردار نشنود، پرسید: سوزنی چیزی احتیاج نداره آقای دکتر؟ کوره کوره درد میکشه اما خبریش نیست.
دکتر حاجآقا با اشاره دست به مریض بعدی فهماند که روی نیمکت جلوتری بنشیند و رو به ماماصغری گفت: هیچی احتیاج نداره فقط دور و برش را داشته باشید.
ماماصغری سکه ای روی میز گذاشت و گفت: ساجن و مِشک طلا مِشک چطوره آقای دکتر؟
- بد نیست بهش بدید.
پیرزن هیکل سنگینش را با فشار رویِ دسته نیمکت از جا بلند کرد و روی نیمکت جلوتری نشست. دکتر همانطور که نبضش را میگرفت، نگاهی به صورتش که مثل لبو قرمز شده بود، انداخت و گفت: دوباره ناپرهیزی کردی همشیره؟ مگه به شما توصیه نکردم که دیگه رو هم خوری نکنی؟
پیرزن نگاهی به عروسش انداخت و گفت: حاج آقا دروغ نگم دیشب گوشت و سبزی خوردم اما خدا میدونه سه تا قلیه گوشت بیشتر نذاشتم دهنم، این عروسم شاهده.
دکتر در حالی که سر تکان میداد و میخندید شروع به نوشتن نسخه کرد.
چند تا مرد در حالی که سبد حصیری بزرگی را حمل میکردند وارد مطب شدند و آن را پای میز دکتر پایین گذاشتند. پشت سرشان فاطمه کدخدا هم وارد شد.
دکتر نسخه را به دست عروس پیرزن داد و با دیدن فاطمه دختر کدخدای آدریان پاسخ سلامش را به گرمیداد و گفت: چی شده همشیره؟
- این مش اسماعیل بنده خدا عطارِ دِهِمونه. زمستون یه کاسه تو برف و بارون شال و کلاه کرد و رفت قلعه امیریه و هر چی گل ختمی و ریشه کاسنی بود ورداشت و آورد دِه. حالا زبون بسته چند روزه از پا افتاده.
دکتر بالای سر بیمار که دراز به دراز توی سبد خوابیده بود نشست و گوشی را روی قلبش گذاشت. پاچه گشاد تمبان مرد را بالا زد و پای لاغر و استخوانی اش را برانداز کرد.
همه سرها به طرف نوجوان تازه واردی که سلام بلند و رسایش سکوت مطب را در هم شکست، چرخید.
- داداش مگه امروز نمیرید مریضخانه، ساعت از 8 رد شده ها
این را نوجوان گفت و دکتر همانطور که پشت میزش مینشست، گفت: چرا حسین جان باید برم اتفاقا امروز جلسه گذاشتم برا کارکنان. من که رفتم درِ خلوت را قفل کن و برو.
دکتر نسخه را نوشت و رو به فاطمه کدخدا گفت: سرمازده شده، گرمش بگیرید، قیمه شوربا براش درست کنید و دواهاش را هم سر وقت بهش بدید. دکتر سیادت جمعه مهمان منه اگه بهتر نشد صبح جمعه بیاریدش همین جا پیش دکتر سیادت.
دکتر در حالی که روپوش سفیدش را از جالباسی پشت سرش آویزان میکرد و کتش را میپوشید، حرفهای فاطمه را با سر تایید میکرد. تو خونهش قوت هم پیدا نمیشه آقای دکتر، خدا ازآقایی کمت نکنه، دستش خالیه
دکتر نسخه را از فاطمه گرفت و بالایش نوشت: قبول است بدهید.
- ببریدش بغل دواخونه تا سوزنش را آقای محدث بزنه.
دکتر این را گفت و زودتر از بیمار و همراهانش از مطب بیرون رفت.
***
سرنگ های ریز و درشت توی آبهای جوشان شناور بود. سیدمحمد محدث مواد را توی سرنگ شیشه ای کشید و به بیماری که اول صف ایستاده بود، گفت: تا آماده بشی من سوزن این بنده خدا را میزنم و میام. مرد جوان به پشت پرده رفت و سیدمحمد آمپول پیرمرد را همانطور که داخل سبد خوابیده بود، خارج از نوبت تزریق کرد.