بوی نان تازه توی خانه پیچیده بود مادر صدایم کرد:

وخی ناشتایی بخور و چند تا نون برا خانوما پایین باغچه

ببر، بو نونا به دماغشون خورده گنا دارن.

کوچه‏‏ ما، اسمش پایین باغچه بود، کوچه که نه، دالانی طولانی و باریک بود. بخشی از آن طاق داشت، دو خانه قبل و سه خانه بعد از خانه ما بود. در انتهای آن در یک سمت خانه مردی بود که با پسر و عروسش زندگی می‏کرد و شغلش پالون دوزی بود و در سمت مقابل خانه‏ای با یک هشتی  بزرگ بود. تو این خانه سه زن مسن  هر کدام به کاری مشغول بودند. منظور مادر از خانم‏های پایین باغچه، خانم‏های این خانه بودند، خانم باقر و خانم هاشم و خانم علی‏اکبر. تو افکار خودم داشتم مرور می‏کردم که خانوم باقر بند تمبون می‏بافه، خانوم هاشم نخ می‏ریسه و خانوم علی‏اکبر؟؟

- ننه خانوم علی‏اکبرم نخریسی می‏کنه؟

- نه ننه اون گیوه می‏چینه

- یعنی چیکار می‏کنه؟

- تخت گیوه‏ها را که تخت‏کش درست می‏کنه رویه روشون می‏بافه تا گیوه کامل بشه. به جا این حرفا جلد باش این نونا را به خانوما بده صبحی ناشتا یه لقمه دهنشون بذارند.

از جایم نیم خیز شدم و پرسیدم: مگه اونا خودشون نون نمی‏پزند؟

- اونا وقتی جوون بودند نونشونا پختند حالا دیگه ازشون این کار برنمی‏یاد. کسی هم ندارن کمکشون کونه.

نمی دانم چی شد که از مادر پرسیدم:

اینا که زنند چرا اسماشون اسم مرده

- اسما خودشون نیس، اسم شوهراشونه که به رحمت خدا رفتن

- برا چی کار می‏کنن؟

- مجبورن، برا یه لقمه نون.

حرفها مادر را که شنیدم تکانی به خودم دادم تا نانها را برایشان ببرم. سفره نان را برداشتم و از خانه بیرون رفتم درب خانه محل کار خانوما باز بود

- سلام براتون نون آوردم.

خانم هاشم که گوشش از بقیه بهتر می‏شنوید گفت:بیا بذار رو این بقچه پشم.

نانها را روی بقچه پشم بغل دست خانم هاشم که داشت با چرخ نخریسی آنها را به نخل تبدیل می‏کرد گذاشتم. خانم علی‏اکبر سرش را بالا کرد و گفت الهی پیر شی ننه. خیلی از دعای او چیزی نفهمیدم و خوشم هم نیامد.

خانم باقر پشت دار بند تومون بافی نشسته بود و بند تنبان می‏بافت. جلویش ایستادم و گفتم سلام اینا را برا کی می‏بافی؟

خانم باقر که گوشهایش سنگین بود جواب داد بلند بگو نفهمدم چی گفتی

سوالم را با صدای بلند تکرار کردم و خانم باقر اینبار جواب داد برا حاج شازده.

- اینهمه بند تومون می‏خاد چیکار؟

- می‏خاد تو جاز دخترش بذاره.

- مزدم بهت می‏ده؟

- چند تا تخم مرغ و یه تغار ماست.

جذب حرفهای خانم باقر شده بودم که یک مرد مقابل در پیدایش شد و گفت: یاالله، تخت گیوه‏ها را برات آوردم چند جفت گیوه آماده شده؟

خانم علی‏اکبر از جایش تکانی خورد و گفت: سلام علیکم اوسا جعفر بیا تختا را بذار اینجا شش جفت گیوه هم حاضره ببر.

- تا ظهر می‏تونی چار جفت دیگه حاضر کنی؟

- چیطور شده یهو انقده گیوه می‏خوای، خبریه؟

- مش تقی می‏خواد برا بازار تهرون ببره.

- بچه این گیوه‏ ها را بده اوس جعفر و برو خونه یه وقت مادرت کارت داره.

مطالب مرتبط