نقل از کتاب راویان ماربین جلد ششم، نگارش محمدعلی شاهین
روایت اول
راوی: جمیله کاملی
تولد: 1322
گفتگو: لیلا پیمانی
تاریخ: سال 1390
اشاره: زنان جهادگر منطقه که از بدو تاسیس این نهاد در شهر به فعالیتهای جهادی اشتغال داشتند با شروع جنگ تحمیلی پیوسته با کارهای جهادی در رفع نیازهای رزمندگان به هر شکل ممکن فعال شدند. نقل آن فعالیتها از زبان دو نفر از بانوان جهادگر گوشههایی از تاریخ شهر را در آن مقطع مستند میکند.
* از چه زمانی به جهاد سازندگی پیوستید؟
بلافاصله پس از دستور امام مبنی بر تشکیل جهاد
* دفتر جهاد سازندگی کجا بود؟
جهاد اوایل تاسیبس، دفتر و دستکی نداشت و جهادگران کارشان را توی اتاق رییس بهزیستی که آن زمان روبروی زایشگاه ساعی بود شروع کردند.
* کارتان توی جهاد چه بود؟
با شروع جنگ سر و سامان دادن به جنگ زدگان خوزستانی، راه انداختن کارگاه خیاطی، شستشوی لباسها، پتوها و موکتهایی که بعد از هر عملیات از منطقه میآوردند، جمعآوری کمکهای مردمی، بستهبندی کمکهای غیرنقدی، پخت نان، تهیه مربا، برپایی جلسات سخنرانی ویژه بانوان و سرکشی به خانواده شهدا.
* کارگاه خیاطی چگونه شکل گرفت؟
از سوی آقای منصور میردامادی از بانیان جهاد خمینیشهر برای دوخت لباس رزمندگان اعلام نیاز شد. موضوع را به مردم اعلام کردیم و 10 دستگاه چرخ خیاطی جور شد و شروع کردیم. مادر شهیدان یزدان پناه هم آن زمان چرخ خیاطی خیلی خوبی به جهاد هدیه کرد.
* شما خیاطی بلد بودید؟
نه من سرپرست کارگاه بودم، خانم نصرت آهنج که خودش جنگزده بود، خیاط بود و برش میزد اتوکش داشتیم، بعضیها جا دکمه باز میکردند، دکمه میدوختند، منم تو کار تدارکات بودم، یک مدت هم آشپز جهاد بودم و ناهار درست میکردم.
* غیر از دوزندگی کار دیگری هم میکردید؟
بعد از هر عملیات موکت ها و پتوها و لباسهای جهاد را برای شستشو میآوردند. خانمهای داوطلب به منطقهای به اسم "چاه سرهنگ" میآمدند. همین منظریه خودمان، البته آن موقع ساخت و سازی نشده بود، استخر بزرگی داشت و مجهز بود، از اموال مصادرهای بود. موکتها و پتوها را میانداختیم توی استخر و میشستیم، این وقتها من کارگاه را میسپردم دست خانم آهنج و با خواهرهای داوطلب میرفتیم چاه سرهنگ. یکبار که رفته بودیم برای شستشو و خانمها مشغول بودند من کتری را گذاشتم روی آتش چای دم کنم که صدای جیغ یکی از خواهرها بلند شد، آمده بود پتو را باز کند یک تکه گوشت لای پتو پیدا شده بود، بعد بیچاره از شدت ناراحتی ضعف کرد و افتاد و کتفش شکست. فورا از یک روحانی سوال کردیم گفتند باید تکه گوشت را غسل بدهید و به خاک بسپارید.
* لباسها و پتوها آلوده به مواد شیمیایی دربین آنها نبود؟
چرا اتفاقا یکبار هم دستهای یکی از خواهرها شیمیایی شد و مرتب تاول میزد، معالجه کرد و پوستش خوب شد اما ریههایش تا آخر عمر ناراحت بود و سرفه امانش نمیداد، هر چه اصرارکردیم برویم برایش کارت جانبازی بگیریم رضایت نداد. گفت: من این کار را برای خدا کردهام و لازم نیست کسی بداند. مدتی قبل به رحمت خدا رفت.
* نمایشگاهی برای نشان دادن فعالیتهای زنان جهادگر برپا نکردید؟
بله، یکبار توی چهارباغ نمایشگاه گذاشتیم، چند تا از غرفهها را هم به جهاد دادند. یک غرفه نانوایی داشتیم که چند خانم از محمودآباد میآمدند نان میپختند، یک غرفه خیاطی داشتیم که یکی دو تا از خانم های کارگاه چند روز نمایشگاه را میآمدند آنجا کارهایشان را انجام میدادند، غرفه حبوبات داشتیم، حتی غرفهای هم به جواهرات اهدایی مردم اختصاص دادیم.
* یعنی مردم طلاهایشان را هم به جبهه هدیه میکردند؟
هر کس هر جور که میتوانست کمک میکرد، گاهی شنبه ها که توی کارگاه پولهای نماز جمعه را میشمردیم بلیط اتوبوس هم پیدا میکردیم که یکی از خودمان بر میداشتیم و پولش را میگذاشتیم برای جبهه. حتی یک روز زنی 4 تا تخم مرغ خانگی آورده بود دم کارگاه و با گریه و التماس میگفت این تخم مرغها را بفرستید برای رزمندهها. مردم خیلی ایثارگری میکردند، از هیچ کمکی دریغ نمیکردند مثلا آقای پنبه ای از منطقه زنگ میزد کارگاه که رزمندهها ناخنگیر ندارند، توی نماز جمعه که اعلام میکردیم رزمندهها به ناخنگیر احتیاج دارند روز شنبه از پس جمع کردن ناخن گیر بر نمیآمدیم، وقت عملیات از منطقه تقاضای حنا میکردند، مردم کیسه کیسه حنا میآوردند، یکبار اعلام کردیم شیشه خالی آبلیمو میخواهیم اینقدر شیشه آوردند که ما به اندازه 300 تومان شیشه اضافه فروختیم. بعضی از باغدارها میآمدند جهاد میگفتند میخواهیم میوه صندوق کنیم بفرستیم جبهه، نیروها را میبردیم و میوه میچیدیم و بسته بندی میکردیم، گاهی مربا درست میکردیم.
* مادران و خواهران شهدا هم با جهاد همکاری میکردند؟
بله، مثلا مادر شهیدان یزدان پناه که " مهدی و حسین" دو تا پسرش از شهدای کردستان بودند را میبردیم توی روستاهای دهنو، محمودآباد، اصغرآباد، کوشک و کهریزسنگ تا برای خانمها حرف بزند، خیلی خوب حرف میزد، حرفهایش تاثیر گذار بود. هر جا میرفتیم عکسهای شکنجه بچههایش را که از کردستان برایش فرستاده بودند مثل یک نمایشگاه میچید و هر بار که این مادر برای روستاییها سخنرانی میکرد جوانان روستایی راه میافتادند به سمت جبهه. با وجودی که پسرانش را به بدترین وضع توی کردستان به شهادت رساندند و جنازههای له شده شان را با گونی آوردند اما اصلا گریه نمیکرد. مرتب تسبیح توی دستش بود و ذکر میگفت.
* برای کار توی جهاد پول هم به خواهرها میدادند؟
نه. تمام کارها فی سبیلالله بود، ما حتی هدیههایی را هم که گاهی وقتها مردم برایمان میآوردند میگذاشتیم برای رزمندهها، خیلی حواسمان جمع بود اسراف نکنیم، حتی لباسهایی را که برای شستشو میآوردند و دیگر قابل استفاده نبود ما تا آنجا که ممکن بود دوباره استفاده میکردیم، بلند و کوتاه میکردیم میفرستادیم، حتی همان خواهر عسکری که گفتم دستهایش شیمیایی شد، از تکه پارچههای اضافه خورجین و دستمال برای رزمندهها درست میکرد.
........
روایت دوم
گفتگو: زهرا شمس
تاریخ گفتگو: سال 1390
راوی: حاج صدیقه زمانی
تولد: 1315
مسوول کارگاه خیاطی و جمع آوری کمکهای مردمی از دهم مردادماه سال 1364
* شروع همکاری شما با جهاد از کی بود؟
از همان وقت که جنگ شروع شد، مردم چرخهای خیاطیشان را آوردند و کارگاه شروع به کار کرد. من قبل از جنگ خیاطی بلد بودم و خیاطی هم یاد میدادم. اوایل برش میزدم و بعد که میخواستند کمکهای مردمی و لباسها را بسته بندی کنند، چون من سواد خواندن و نوشتن داشتم، در کار بسته بندی هم کمک میکردم. بلوز و شلوار رزمی میدوختیم. بعضی از خواهرها، برش میزدند، خانم یاوری ریشه بندی میکرد، بعضی اتوکشی میکردند و عدهای هم که برش و دوخت و دوز بلد نبودند دکمه و جا دکمه دوز بودند.
* در طی این هشت سال، همه خواهران جهاد فقط به همین کار مشغول بودند؟
نه، جوراب و دستکش هم میبافتیم. هم اشتیاق مردم برای کمک زیاد بود و هم احتیاج رزمندگان و مردم جنگ زده فراوان. مثلا یک روز در نماز جمعه اعلام میکردند مرغ آورده اند و نیاز است که اینها تمیز شود، خیلی از خانم ها جمع میشدند و میرفتیم برای شستن مرغ، یک روز پتوهای رزمندهها را میآوردند، مردم از همه جا جمع میشدند و بعد از نماز جمعه پتوها را میبردیم چاه سرهنگ و تا عصر میشستیم. یا لباسهای رزمندهها را میآوردند که اینها را بقچه بندی میکردیم و مردم منزلشان میبردند و میشستند و تحویل میدادند، یا نان خشکه و آجیل بسته بندی میکردیم و نامه تشکر از رزمندهها مینوشتیم و داخل بستههای آجیل میگذاشتیم. نان خشکه را بیشتر دهنو میپختند. بعضی روزها هم میرفتیم باغهای مردم برای میوه چینی که خودشان اعلام میکردند محصولش را نذر جبهه کردهاند. مربای سیب و هویج و شربت آلبالو هم خیلی درست میکردیم. خواهرها نان میپختند و یک پدر شهید هم بود که الان اسمش یادم نیست، این پدر شهید همیشه مربا میپخت. اواخر جنگ، اورکت هم میدوختیم. در سال چند بار هم آش میپختیم و برای مجروحین جنگی در بیمارستانها میبردیم. در جهاد چند بار هم پیش آمد که جوانها را برای ازدواج به هم معرفی میکردیم. خلاصه هر کاری که از دست کسی بر میآمد، دریغ نمیکردیم.
* همکاری عموم مردم با شما چگونه بود؟
اکثرا کمک میکردند. حتی اوایل تا عصر که پتو میشستیم و خانمها ناهار هم نخورده بودند، همان نزدیک چاه سرهنگ، یک نانوایی بود و یک زمین کشاورزی که سپاه کشاورزی میکرد، نان میخریدیم و از همان زمین هم سبزی میچیدیم و میخوردیم. در طول این هشت سال، فقط یک بار یک خانم آمده بود کارگاه خیاطی و یک شلوار برداشت تا کمریاش را بدوزد بعد پرسید برای هر شلوار چقدر میپردازید؟ تا گفتیم فی سبیلالله است، شلوار را گذاشت و رفت و دیگر نیامد. حتی یک صندوق کمک به جبهه داشتیم. خانم هایی که برای خیاطی میآمدند، نه تنها هیچ مزدی نمیگرفتند بلکه این صندوق را هم هر ماه پر میکردند، کمک مردم خیلی بود اگر کمک مردم نبود جنگ پیروز نمیشد.
* بعد از جنگ رابطه تان را با جهاد قطع کردید؟
نه، بعد از جنگ هم که بنیاد شهید برای همسران شهدا قالی میزد با استاد قالی به منزل شهدا میرفتم و برایشان نقشه قالی و کلاف نخ و ... میبردم یا هلال احمر میرفتیم و کمکهای مردمی را بسته بندی میکردیم.
* اگر بخواهیم اقدامات خانمها را در دوران دفاع مقدس ردیف کنیم شامل چه چیزهایی میشود؟
1 – تقویت روحی رزمندگان و مساعدت مادران و همسران برای حضور هر چه بیشتر رزمندگان جهت دفاع از اسلام و ناموس و تمامیت ارضی کشور.
2- کمکهای نقدی و غیر نقدی همانند طلا و جواهرات و اسباب زندگی
3- تهیه و بسته بندی مواد غذایی
4 – خیاطی و تهیه لباسهای گرم مخصوص مناطق سردسیر و لباس کار برای رزمندگان، چه در کارگاه های جهاد و چه در منازل شخصی.
5 – اهدای خون
5 – ازدواج با جانبازان جنگ تحمیلی، حتی جانبازان 70 درصد.
6 – ایراد سخنرانیهای پرشور در جمع مصیبت دیدگان و گاه، هجرت به شهرهای منطقه جنگی و غرب کشور که نمونه بارز آن، مادر شهیدان یزدان پناه بود.
7 – سرودن اشعار حماسی و شورانگیز
8 – عکاسی و خبرنگاری برای جنگ و دهها فعالیتهای دیگر