نقل از کتاب راویان ماربین جلد پنجم، نگارش محمدعلی شاهین
گفتگو: لیلا پیمانی
اشاره: پس از جریانات 15 خرداد 1342 یکی از طلاب جوان و طرفدار نهضت همایونشهری که مدتی پس از تبعید رهبر خود به عراق بهر تقدیر در جوار ایشان قرار گرفت، مرحوم محمدحسین املایی است. محمدحسین، فرزند ارشد آیتاله املایی سالهای زیادی از همراهان امام خمینی(ره) در نجف اشرف بود. وی در سفر به فرانسه نیز جزو چند نفری بود که امام را همراهی کرد. گفتگوی زیر با فردی انجام شده که حدود 4 ماه آخر سال 1356 با وی و حضرت امام در نجف همراه بوده است و سخنان وی تا حدودی شخصیت ایشان وگوشههایی از تاریخ شهر را روشن میسازد.
* از کی با محمدحسین آشنا شدید؟
از بچگی با هم بودیم. بچه باهوش و تیزی بود. قاطی بچهها میشد اما درکش نسبت به مسائل از هم سن و سالانش خیلی بیشتر بود. مدرسه هم نرفت از همان ابتدا پیش پدرش درس میگرفت و 13 سالگی هم رفت قم. در جریان تبعید امام به ترکیه و عراق دستگیر شد. آن زمان 16 سالش بود. بلافاصله بعد از آزادی راهی عراق شد و به امام پیوست و 12 بهمن 57 همراه امام آمد ایران. در طول این 15 سال دوری از خانواده گاهی به نزدیکانی که تلفن داشتند زنگ میزد تا خانوادهاش را از حال خود بی خبر نگذارد. هنوز 4 ماه از بازگشتش به وطن نگذشته بود که آن اتفاق ناگوار افتاد و ایشان جان به جانآفرین تسلیم کرد.
* چه شد که به نجف رفتید؟
با محمدحسین املایی قوم و خویش بودیم. سال 56 دعوتنامه فرستادند و من همراه همسر و فرزندانم راهی عراق شدم. پدر و مادر محمدحسین هم بودند. تا رسیدیم او عازم حج بود، پدر و مادرش را هم با خودش برد. سفرشان 15 روز طول کشید. ما در این مدت در منزل محمدحسین مستقر بودیم.
* امام از شما شناختی داشت؟
نه ایشان مرا نمیشناخت اما دو روز بعد از اینکه رسیدیم نجف، رفتم پیش ایشان و خودم را که به عنوان یکی از بستگان محمدحسین معرفی کردم، تحویلم گرفتند و از آن پس همراه ایشان بودم و محمدحسین که برگشت در کنارشان به فعالیتهای مبارزاتی و انقلابی مشغول شدم.
* کارتان چه بود؟
در جلسه درس صبح امام شرکت میکردیم و ظهر نماز را با ایشان میخواندیم و میآمدیم خانه. بعد از ظهر و شب مشغول تهیه و تکثیر اعلامیه، عکس و... میشدیم و به ایران، لبنان و... پست میکردیم. شبها هم برای نماز همراه ایشان میرفتیم و در کنارشان به زیارت حضرت امیر (ع) مشرف میشدیم و بعد هم یک سر میرفتیم خانه ایشان.
* تهیه و تکثیر نوار و اعلامیه کجا انجام میشد؟
در منزل محمدحسین. او یک خانه کوچک دو اتاقه داشت در بازار شعیب، یک اتاق هم در طبقه بالا بود. با منزل امام حدود 60-50 متر فاصله داشت.
* سخنرانیهای امام که تکثیر و پخش میشد در کجا انجام میگرفت؟
ایشان همیشه صبحها در مسجد ترکها بودند و سخنرانیهایشان هم همانجا بود.
* کار مرحوم املایی به جز تهیه و تکثیر اعلامیه و نوار چه بود؟
با دانشجویان انقلابی خارج از کشور رابطه داشت. گاهی به کشورهای لبنان، کانادا و.. سفر میکرد و مامور گفتگو با دانشجویانی که از کشورهای خارجی میآمدند نیز بود. محمدحسین به چند زبان انگلیسی، آلمانی و عربی مسلط بود. حتی بچههای لبنان و فلسطین بعد از درگذشت ایشان زنگ میزدند که چرا حاج آقا رابطهاش را با ما قطع کرده است.
* جایگاه مرحوم املایی نزد امام چگونه بود؟
امام هم خیلی دوستش داشت و هم خیلی قبولش داشت. یک گروه از همایونشهر سنگ آورده بودند برای سنگفرش حرم امام حسین (ع) و تمایل داشتند نظر امام را راجع به یکی از شخصیتهای انقلابی بپرسند، رفتیم پیش امام. ایشان اظهار نظری نکرد و گفت که شناختی ندارم از آقای املایی بپرسید. محمدحسین هم مجابشان کرد.
یک شب هم در اتاق بالای خانه محمدحسین مشغول تکثیر نوار سخنرانی امام بودیم که دیدیم کسی با شتاب در خانه را میکوبد، دویدم آمدم پایین دیدم احمد آقا پشت در است، تازه آمده بود نجف. گفتم چی شده؟ دیدم سرش را گذاشت به دیوار و زد زیر گریه، به اصرار بردمش داخل. به محمدحسین گفت که پدرم مریض است و اگر از دستمان برود چه کنیم. محمدحسین گفت چیزی که نشده حاجآقا کمیسرما خوردهاند که خوب میشوند و اصلا جای نگرانی نیست. احمدآقا بعد از حرف زدن با محمدحسین آرام شد.
* دلیل اعتماد امام به مرحوم املایی چه بود؟
محمدحسین بسیار کاردان، دلدار و خوشفکر بود. به علاوه اولین شاگرد امام بود که پس از تبعید ایشان به عراق به وی ملحق شد. آن زمان 16 سال بیشتر نداشت و در واقع مثل فرزند امام بود. امام این را در مراسم ختم محمدحسین به زبان آورد و به آیتاله املایی گفت که ما هر دو فرزند از دست دادهایم.
* مرحوم املایی از لحاظ فکری چگونه بود؟
محمدحسین با قشر دانشجو سر وکار داشت و با انقلابیون خارج از کشور رفت و آمد میکرد. روحانی روشنفکری بود. یکبار همراه با امام در حرم حضرت امیر (ع) مشغول دعا خواندن بودیم، یک روحانی ایرانی آمد و خودش را چسیاند به پنجره فولاد، با صدای بلند میگفت یا علی حالا دیگر این شاه را سرنگون کن، محمدرضا شاه را نابود کن... محمدحسین از جا بلند شد و رفت سراغش و گفت شاه اینجوری نابود نمیشود باید بروی ایران مبارزه کنی تا سرنگون بشود. امام هم از این حرف محمدحسین خندهاش گرفت.
* امام از آیتاله املایی هم شناخت داشت؟
بله. امام در صدور اجازه برای کسب وجوهات توسط روحانیون بسیار احتیاط میکرد و از هر استان کسی را که کاملا میشناخت و قبول داشت معرفی مینمود. وقتی کسی از نماینده وی در اصفهان سوال میکرد، آقای طاهری را معرفی میکرد و میگفت اگر او نبود بروید سراغ حاج آقا مصطفی مهدوی هرستانی و اگر او نبود حاج آقا املایی.
* چه کسان دیگری از همراه امام درآن مقطع بودند؟
در مدت 4-3 ماهی که من آنجا بودم، آقای رضوانی رییس دفتر امام در خانهاش بود و به مراجعات پاسخ میداد. یک زندانی فراری هم بود با نام مستعار علی قدوسی که همراه مادرش خانم رحمتی آنجا بودند. دو تا برادر بودند اهل تهران به نامهای سیدباقر و سید محمدعلی موسوی که آنها هم فراری بودند، یک خانم رحمتی دیگر هم بود که او هم با دانشجویان و انقلابیون خارج از کشور در ارتباط بود. حجت الاسلام سید احمد خمینی هم بعد از شهادت برادرش آمد نجف و البته همسر امام هم که همیشه همراه ایشان بود.
* کسی از همشهریها میآمد نجف دیدن امام؟
یک گروه سنگ آورده بودند برای سنگفرش کردن حرم امام حسین (ع). از من درخواست کمک کردند، قبول نکردم علتش هم این بود که میگفتم همانها که به اسم بنا آمدهاند باید بنایی کنند. خلاصه رفتند پیش امام تا ایشان واسطه بشود، امام به من گفتند برو کمکشان. قبول نکردم، پرسیدند چرا؟ گفتم من کار مفتی نمیکنم. امام گفت: دستمزدت را من میدهم برو، دوباره گفتم اول دستمزد بدهید تا بروم، امام خندید و گفت برو بعد حساب میکنم، میدانست شوخی میکنم. نهایتا حرف امام را زمین نگذاشتم و 10 روزی با آن گروه کار کردم.
* در مدت اقامت در نجف خطری شما را تهدید نمیکرد؟
امام نسبت به مسائل امنیتی خیلی حساس بود و معمولا یا اجازه نمیداد عکس بگیریم یا نمیگذاشت عکسها دست خودمان بیفتد. یک روز اعلام کرد که قصد سخنرانی دارد و در مسجد ترکها بالای منبر رفت. من دوربین فیلمبرداری و ضبط را روشن کردم و نشستیم کنار دست امام. محمدحسین بلند شد چند تا عکس از امام گرفت، من هم در کادر بودم. فردای آن روز امام، محمدحسین را صدا کرد و گفت مواظب باش عکسهای دیروز را به دوستت ندهی. من اصرار کردم که عکسها را میخواهم ولی امام گفت ممکن است موقع برگشت به ایران در فرودگاه برایت دردسر بشود.
* رابطه تان با امام چقدر نزدیک بود؟
امام ما را به اسم کوچک صدا میکرد و ما ایشان را حاج آقا صدا میزدیم. ایشان به جز مسجد و حرم هیچ کجا نمیرفت. ما همیشه میرفتیم دنبال امام. شبها هم حتما میرفتیم خانهاش و هر شب یک چای خوشمزه آنجا میخوردیم.
* تا کی نجف ماندید؟
شب عید 57 آمدم ایران. دستور امام بود که بیایم اینجا فعالیت کنم.
* محمدحسین در فرانسه هم همراه امام بود؟
بله در سفر امام به فرانسه دو سه نفر بیشتر همراه ایشان نبودند که یکی شان محمدحسین بود. وی روز 12 بهمن همراه امام وارد ایران شد و چون از بستری بودن من در بیمارستان خبر داشت یک راست آمد عیادتم. اوایل اسفند بود که با هم آمدیم همایونشهر و چه استقبال گرمی از محمدحسین صورت گرفت. مردم، محل را طاق نصرت بسته و خانه پدرش را پوش گرفته بودند. او که بعد از سالها به شهرش برگشته بود تا سه روز در خانه نشسته بود و از مردم مشتاقی که به دیدنش میآمدند پذیرایی میکرد.
* علت مرگش چه بود؟
من در مغازه پسر عمهام در تهران بودم که خبر رسید محمدحسین تصادف کرده است. محمدحسین همراه همسرش ساکن تهران بود اما آن روز برای انجام ماموریتی راهی قم شده بود که در جاده حسنآباد یک اتوبوس از روی پیکان رد شده بود. من به محض شنیدن خبر همراه با همسرش راهی حسنآباد شدیم وقتی رسیدیم جنازه را به قم منتقل کرده بودند. من که رسیدم قم خانواده املایی هم رسیده بودند. خیل عظیمی از همشهریها برای شرکت در مراسم تشیع جنازه آمده بودند. پیکر محمدحسین در آرامستان شیخین قم به خاک سپرده شد.
* مراسم ختم مرحوم املایی کجا برگزار شد؟
مراسمی در مسجد امام حسن عسکری (ع) قم برگزار شد و سپس در زادگاهش به مدت یک هفته در مساجد مختلف برایش مراسم یادبود گرفتند.