نقل از فرصت آنلاین
یکشنبه, 12 آبان 1392 کدخبر :6279
پرسشگر: لیلا پیمانی
راوی: خانم كشاورز
تاریخ تولد: 1321، درچه
محل گفتگو: دفتر نهضت خواهران
به گفته وی قدیم ها چند مكتب خانه بود كه تعداد معدودی در آن اصول دین و قرآن می خواندند. در نوجوانی عروس می شود و این شروع یك زندگی پرهیاهو برای اوست. پس از پیروزی انقلاب در كلاسهای نهضت با تشویق و پیگیری مداوم همسرش شركت می كند.
با شروع جنگ تحمیلی، همسر عازم جبهه می شود و او را با چند كودك و درس و زندگی تنها می-گذارد. چندی بعد پسر 16 ساله اش هم به دنبال پدر راهی جبهه می شود.
همسرش – شهید رمضان پناهی - در سال 1364 در منطقه عملیاتی فاو عراق مجروح و پس از چند ساعت به شهادت می رسد. در وصیت نامه اش نوشته بود كه او باید برای 9 یادگارش هم پدر باشد هم مادر. امام و انقلاب را تنها نگذارد و در مقابل دشمنان تجاوزگر بایستد. بعد از مدتی پسر مجروح - آن هم از نوع شیمیایی - به خانه بازگشت.
برای تربیت بچه ها نان می پخت، گلدوزی و خیاطی می كرد، درس می خواند، برای خانه نیم سازشان مصالح فراهم می كرد و...
از اول درس خواندن تا پایان پنجم ابتدائی 6 سال طول كشید. در سال 1380 دیپلم كار و دانش در رشته خیاطی كسب كرد. بعد از آن 7 سال به خاطر بچه ها درس را ترك نمود. البته كمك به دیگران در حد توان، فرماندهی 17 ساله پایگاه بسیج، برگزاری كلاس قرآن در منزل و فعالیت های اجتماعی اش را ادامه داد.
سال گذشته در كنكور امتحان داد و پیش دانشگاهی را در رشته انسانی و با رتبه 460 بدون استفاده از سهیمه شاهد در دانشگاه قبول شد.
رتبه اش برای شركت در تمامی دانشگاه های دولتی، پیام نور و تربیت معلم مناسب بود. او تربیت معلم قرآن را انتخاب كرد ولی به جهت شرط سنی نتوانست در آن تحصیل كند و سرانجام دانشكده معارف قرآنی غیر انتفاعی رهنان را برای كسب معارف اسلامی انتخاب كرد.
حالا این مادر بزرگ 67 ساله درچه ای با اینكه انگشتانش بر اثر فعالیت زیاد و عمل جراحی توانایی گرفتن قلم را ندارد، هفته ای چهار روز سركلاس حاضر می شود و برای امتحان آخر ترم، همكلاسی هایش جزوه تكثیر می كنند. برای امتحان هم یك نفر كنارش می نشیند، هر چه او می-گوید می نویسد. برای ترم جدید هم 14 واحد گرفته است.
از او پرسیدم با این کهولت سن و سختی جسمی، چرا درس می خوانی؟ گفت: دوست دارم اگر مطلبی می آموزم باعث دست گیری مردم در این دنیا و عاقبت بخیری آخرتم باشد. با جسم كه دیگر نمی توانم به كسی كمك كنم اگر توانستم با زبانم كمك می كنم. سال هاست كه وقت اذان كه بیدار می شود، دیگر تا شب وقتی برای استراحت نیست.
می گوییم این همه همت را از كجا آورده اید؟ می گوید: همیشه به خدا توكل كرده ام و از ائمه مدد خواسته ام.
حرف های زیادی برای گفتن بود، ولی مادربزرگ مهربان ما مهمان داشت و ما بیش از این مزاحم اوقات طلایی اش نشدیم.