نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی
پوست قهوهای اسب زیر نور آفتاب میدرخشید و دُمش را تکان میداد. خدابخش دستی به لکه سیاه روی پیشانی حیوان کشید: رفیق بی کَلکم.
دانههای درشت عرق در آن روز داغ تابستانی از سر و روی مرتضی به پایین میسرید چند گونی نخود را از پله های پیچ در پیچ نم خانه پایین برده بود و حالا باید نخودچی ها را بار گاری میکرد. آخرین گونی نخودچی را که بر پشتش سوار کرده بود روی گونی های دیگر گذاشت و رو به خدابخش که همچنان سر و روی اسبش را نوازش میکرد و با او حرف میزد، گفت: اینا را باید ببری تیمچه حاج رضا تو بازار
بعد همانطور که گونی های پشت گاری را عقب و جلو میکرد، ادامه داد: نقدا 12-10 تا گونی نخود وردار بیار، سیاهه ش یادت نره.
خدابخش سری تکان داد و سطل فلزی را از جلوی دهان حیوان برداشت و ته مانده آبش را همان جا روی خاک پاشید.
تسمه خدابخش بر گرده اسب فرود آمد و گاری به یکباره از جا کنده شد و راه اصفهان را در پیش گرفت. گردی به هوا بلند شد و خدابخش و گاریاش دور شدند.
***
شیهه زیبای اسب و صدای برخورد نعلهایش روی خاک به پسربچه هایی که اطراف مسجد زنجیری دو به دو تیله بازی میکردند، نوید یک گاری سواری عصرانه را میداد. خدابخش به قرار هر روز تنگ پسین از شهر برگشته بود و بچهها در حالی که دسته جمعی به سمت گاری اش میدویدند، یکصدا میخواندند: خدابخش رفت و برگشت، خدابخش رفت و برگشت...
خدابخش که میدانست بچه ها موقع بالا رفتن از سر و کول گاری رحم به دلشان نیست و ممکن است به بارش آسیب برسانند تن خسته اش را به سختی از جا کند و پایین آمد تا هوای امانت مردم را داشته باشد.
- آهای پسر پاتا از رو نخودها پس بکش مگه کوری؟
- بچه نشین رو گونی امانت مردمه
هر کدام از بچه ها خودشان را از گوشه ای آویزان کردند و خدابخش رفت تا در محل دوری بزند. دست و پای بچه ها مثل بالوهای کاغذی که در باد سرگردان باشد میان زمین و هوا معلق بود و صدای خنده و خوشحالیشان محله را برداشته بود. خدابخش بچه ها را نزدیک مسجد زنجیری پیاده کرد و به سمت نم خانه رفت تا بار نخود را تحویل صاحبش بدهد.
چیزی به شب نمانده بود که به خانهاش رسید. سر کوچه گاری را از اسب باز کرد و همانجا در حالی که دسته هایش سر به هوا بود رها کرد. به بچه هایی که زیر طاق مسجدچی نشسته بودند گفت: دست به گاری نزنیدا .بعد افسار اسب خسته را گرفت و یک راست به طویله برد وقتش رسیده بود حیوان را به یک شکم سیر یونجه مهمان کند. یونجه ها را بغل کرد و ریخت توی آخور: بیا زبون بسته بیا بخور که صبح زود باید خامه های اوس حیدر رنگرز را بار کنیم و تا شهر بتازونیم.