نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی
حاج کاظم بعد از سه ماه داشت از سفر حج بر میگشت. تاریک روشن صبح بود و فرخنده تند تند چانه ها را پهن میکرد و به دیواره تنور می چسباند. حاج فردوس که از دیشب میهمان خانه برادرش شده بود، همانطور که دانه های تسبیح را تند تند میچرخاند به زحمت از جا برخاست، در اتاق را که باز کرد سفیدی صبح پهن شد توی صورتش. فرخنده از آن سر حیاط با صدای بلند گفت: آواجی راضی نیستم بیای پایین از ایوون، برو تو اتاق منم دارم میام.
حاج فردوس از داخل اتاق داد زد: کار دیگ های که ازم برنمیاد بذار بیام نونها را بتراشم یه ثوابی هم پای من بنویسن.
فرخنده همانطور که به طرف مطبخ میرفت، گفت: چونه ها تموم شد آواجی، فقط قربون دستت اگه آب سماور قل اومده یه پیاله چای درست کن حالا مردا میان طاق نصرت را ببندند، حلقشون را تر کنند.
حاجفردوس برگشت توی اتاق و لنگان لنگان خودش را به سماور ذغالی رساند. در سماور را که برداشت انبوهی از بخار هجوم آورد توی صورتش. زود خودش را عقب کشید: اوه اوه این آب که هفت قُله.
نشست پای میز و یک مشت چای ریخت داخل قوری و آن را زیر شیر سماور گذاشت. فرخنده که وارد شد حاج فردوس داشت استکانها را میچید توی سینی هشت قلی و زمزمه میکرد: کردم طواف قبله گه خاص و عام را / دیدم صفا و مروه و رکن و مقام را
فرخنده هم همانطور که سفره قندی را گوشه اتاق پهن میکرد، با او همنوا شد: وادی مشعر و عرفات و منا و خیف / قربانگه خلیل علیه السلام را
بعد دو تا کله قند از گنجه بیرون آورد و رو به خواهر شوهرش گفت: آواجی بیا تنه بده به این متکا که کمرت چوب نشه و بی زحمت این کله قندا را تکه تکه کن تا بیام خوردش کنم. فردوس دو تا از استکانها را از چای گل اناری پر کرد: خدا قوت زن داشی! ایشالا قسمت خودت بشه بری خونه خدا را زیارت کنی. حالا اول بیا یه چای بخور قوتت بیاد.
فرخنده چادر از کمر باز کرد و پای میز چای نشست: قربون دستت آواجی.خسته شدم کلی دیگه کارام مونده.
***
برهای که تا چند دقیقه دیگر قربانی میشد، اسباب سرگرمی بچههای کوچه را فراهم کرده بود. نادعلی قصاب با تنبان دبیت و گیوه به پا و چاقو به دست منتظر ایستاده بود. صدای چاووشخوانی که از دور به گوش رسید، قصاب داد زد: یکی یه سطل آب بیاره برا این زبون بسته.
هیاهوی زنهایی که توی حیاط جمع شده بودند با شنیدن این حرف بیشتر شد. فرخنده با سطل آب بیرون آمد: نزدیک شدن؟
نادعلی قصاب چاقویش را به سوهان کشید: چشمتون روشن آبجی.
زنها جلوی در خانه ازدحام کردند.دایزه رقیه جمعیت را پس زد و با منقلچی که دود اسفند از آن به هوا بلند بود خودش را به سرکوچه رساند صدای چاووشخوان نزدیک تر شد: کردم طواف قبله گه خاص و عام را / دیدم صفا و مروه و رکن و مقام را
حاج کاظم با عرق چین سفید جلوی جمعیت حرکت میکرد و چاووشخوان در میانه جمعیت میخواند: فرمود خدا فرشته ها را صلوات
حالا دیگر صدای صلوات زنها با صدای مردهایی که لحظه به لحظه جمعیت شان بیشتر میشد، درهم میآمیخت: اللهم صل علی محمد و آل محمد
اول به مدینه مصطفی را صلوات
حاج کاظم یکی یکی با مردهایی که تازه به جمع اضافه میشدند دیده بوسی میکرد. قصاب قبل از دست به کار شدن به سمت حاجی رفت و زیارت قبولی کرد. حاجی را نگه داشتند و بره را مقابلش بر زمین زدند. خون که بر زمین جاری شد، راه حاجی و همراهانش را باز کردند تا از زیر طاق نصرت رد شوند و داخل خانه بروند.
***
احمد پسر بزرگ حاجی رو به قصاب که لاشه بره را از چهارچوب در هشتی آویزان کرده بود، گفت: یک شقه جدا کن تا ببرم برا ظهر. پسر حاجی گوشت را به مطبخ برد و رو به زنها که مشغول پوست کندن پیاز و سیب زمینی بودند، گفت: اینم گوشت برا آبگوشت ظهر. بقیه گوشتا را می برم درِ مغازه خانکبابی برا شام کباب بازاری درست کنه. چند تا از عمهها مخالف بودند اما احمد قصد داشت تصمیم خودش را عملی کند.
احمد لاشه بره را که قصاب بی استخوان کرده بود توی لنگی پیچید و به سمت بازار برد. چرخ گوشت خانکبابی روشن بود و گوشتها رشته رشته از پنجرهاش بیرون میریخت. با صدای بلند به خان کبابی که مشغول سیخ گرفتن گوشتها بود سلامی داد و گفت:این گوشتا را براشب میخوام کباب بازاری کنم.
خان کبابی گوشت را تحویل گرفت: حجی که اومد به امید خدا و پسر حجی شدی.
- بله قدم به چشم شام خودتون هم تشریف بیارید در خدمت باشیم.
- خونه دار باشی پسرحجی! شب بعد از نماز یه دیگ وردار بیار و کبابها را ببر.
***
بوی کباب از سر در بازار به مشام میرسید و دود بازار را برده بود. خان کبابی گوشتها را به سیخ میکشید و شاگردش توی کوچه پای منقل نشسته بود و سیخها را زیر و رو میکرد.
کبابی از کارش که فارغ شد، تند تند کبابها را از سیخ بیرون کشید و توی دیگ جا داد. شاگرد کبابی سر دیگ را گرفت و همراه احمد آن را پشت دوچرخه گذاشتند.
سفره را که پهن کردند چند تایی بشقاب کباب شامی جدا توی سفره چیدند چون بزرگترها میلی به کباب بازاری نداشتند و برایشان کباب شامی پخته بودند بیشتر میهمانها برای اولین بار بود که کباب بازاری میخورند، قیافه ها موقع خوردن کباب بازاری دیدنی بود.