حاج کاظم پالون را به کمک برات کارگرش روی الاغ گذاشت و گفت:
- به هیارا خبر دادی بیاند کدوم صحرا؟ یه وقت اشتباهی نرند
- دیروز که وعده شونا گرفتم گفتم حجی فردا میخواد لته صحرا دهشنده را بکنه. برات پالون خر را زیر شکمش سفت کرد و یک خرجین روی الاغ انداخت. حاج کاظم گفت:
- سر راه یادت باشه باز را از تو کوشکی پیوند بزاری روی زبون بسته
برات سری تکان داد و افسار الاغ را از میخ طویله باز کرد تا راهی هشتی بشود. حاجی با صدای بلند گفت:
- زن کجایی چاشن2 را بیار ظهر شد.
شازده چند تا نان خانگی و یک قالب بزرگ پنیر را تو بقچه بست و با یک بلونی ماست دست حاجی داد.
- نون و پنیر برای ملیجی3 و نون و ماستم برای ظهر. قند و چایم پر دستمال بستم.
حاج کاظم بقچه را یک طرف خورجین گذاشت و کوزه آب را طرف دیگر. برات الاغ را هونج کرد تا راه بیفتد. به صحرا که رسیدند برات افسار الاغ را به تنه یکی از درختان سنجد حریم بست. هیارها با کلاههای نمدی و تنبان ده بیت و گیوههای برکشیده لب جوی آب نشسته بودند.
- سلامی حجی از کوجا شروع کنیم
- علیک سلام، از کرت اول بسم الله بگید و بیایید جلو.
- حجی امسال چی کشت میکنی؟
- نخود و ماش و هُلر و چغندر به امید خدا.
بیلدارها بیلهای خود را بر داشتند و شانه به شانه هم ایستادند، پنج نفری با یک صدای (هی) پاهاشان را روی بیل میگذاشتند و توی زمین فرو میبردند تا خاک را زیر و رو کنند. بازار حرف و به قول خودشان اختلاط گرم بود و هر کدام از مردها سعی میکرد سر رشته کلام را در دست بگیرد. حرف زدن هنگام کار عادت آنها بود اینجوری کار بیشتر پیش میرفت. دو ساعتی از شروع کار نگذشته بود که حاج کاظم بیلش را تو زمین کاشت و گفت:
- میرم چای درس کنم.چای که درست شد خبرتون میکنم.
- دستت درد نکنه حجی.
چای که آماده شد حاجی سفره ملیچی را باز کرد و داد زد: بسماله، بیایید یه لقمه نون و پنیر بخورید. هیارا که انگار منتطر شنیدن بسماله حاج کاظم بودند با یک پا بیلها را تو زمین کاشتند و سراغ نان و پنیر و چای رفتند. هر کدام چند لقمه نان و پنیر و یک استکان چای خوردند و دو باره سراغ بیلهایشان رفتند. دو سه ساعتی بیشتر تا ظهر باقی نمانده بود. چهار تا از کتها را هیارها زیر و رو کرده بودند که حاج کاظم زنجیری را که از پر شالش آویزان بود گرفت تا به ساعتش رسید. با یک حرکت درب ساعت را بالا زد.
- چیزی به ظهر نمونده وقت ناهار و نمازه.
مردها با شنیدن این حرف حاجی دوباره بیلها را تو زمین کاشتند و رفتند سرجوی آب وضو بگیرند. برات ماستهای بلونی را تو کاسههای هیارها تقسیم کرد
- این ماسا خوردن داره، نوش جان.
ساعت دو بعد از ظهر بود که مردها بیلهایشان را از زمین بیرون کشیدند و روی شانه گذاشتند و بقچه ها را از دسته بیل آویزان و راه آبادی را پیش گرفتند تا فردا خدا چه بخواهد.