چند ماهی بود که پدر و مادر حال خوبی نداشتند. پدر می‏گفت:

- امان از روزگار، زن هیچوقت فکر می‏کردی روزی با این همه ملک و کشت و کار به نون شب محتاج بشیم، هر سال کلی گندم و جو و حبوبات برداشت می‏کردیم، تاپوهامون که پر می‏شد، هیچی، به در و همسایه‏ها هم می‏دادیم، کلی هم فروش داشتیم. دو ساله خشکسالی شده، هر چی داشتیم خوردیم و حالا محتاج یه من گندومیم.

مادر در حالی که اشکه ایش را پاک می‏کرد می‏گفت:

- منا بگو که هر وقت نون می‏پختم سی تا نون به فقیر و فقرا می‏دادم، حالا خودم فقیرم. دو تا دختر دم بخت داریم اونا چی می‏شند، خدا خودش رحم کونه.

پدر دستی روی زانو می‏زد و می‏گفت حالا نون شب نداریم تو فکر شوهر دادن دخترایی.

آخه مرد مگه خودت طلاما نبردی فروختی و جاش آرد گرفتی، نون پختیم خوردیم تا از گشنگی نمی‏ریم، خب اونا را برا جاز دخترا گذاشته بودم. می‏خوایی اونوقت آدم دلش نسوزه.

چیزی نمی‏گذشت که صدای شیون مادر از در و دیوار خانه بالا می‏رفت و آنوقت من و دو خواهرم ماتم زده به آنها نگاه می‏کردیم. با خودم می‏گفتم حالا که وضع اینجور است باید کاری بکنم. دست رو دست گذاشتن که فایده ندارد. اما من پانزده سال بیشتر ندارم تا حالا پایم را از آبادی بیرون نگذاشته‏ام، چه کاری از دستم برمیاد. گاه به این فکر می‏افتادم که هرچه باشد من مکتب خانه رفتم، حساب سیاقی بلدم، چند وقتی حساب و کتابهای تیمچه حاج محمد دستم بوده، شاید این سوادم به کارم بخورد. بعد دوباره با خودم می‏گفتم همه جا را قحطی گرفته کو کار و کاسبی که من بخوام براشون حساب و کتاب کنم.

این سوال مدام تو مغزم می‏آمد که یعنی جاهای دیگر هم همینطوره یا فقط آبادی ما خشکسالی شده برای همین یک شب از بابا پرسیدم:

- همه جا خشک سالیه یا فقط تو آبادی ما خشکسالی شده؟

- همه جا که خشکسالی نشده.

- خب پس چرا از اونجاها گندوم نمیارند؟

- با کدوم پول، بعدشم چاپاردارا زیر بار آوردن گندوم از شهرهای دیگه به شهر ما نمی‏رند.

- آخه چرا؟

- می‏گند نا‏امنیه، تو راه مردم آبادیهای که قحطی شده، جلوشونا می‏گیرند و گندوما را غارت می‏کونند.

با شنیدن این حرفها عزمم جذمتر ‏شد که باید کاری کنم، باید به شهر دیگری بروم و کار کنم تا خودم و خانواده‏ام را از این فلاکت نجات بدهم. عاقبت تصمیم گرفتم فکرم را عملی کنم و از شهر بروم. یک شب یواشکی به خواهرم گفتم: 

- فردا صبح زود می‏رم یه شهر دیگه دنبال کار تا ظهر به کسی چیزی نگو، بعدش به بابا و ننه بگو من رفتم تهران دنبال کار.

- کی بر می‏گردی؟

- اونا نمی دونم

- یه وقت ننه دق می‏کونه.

- خب اینجوری هم ار گشنگی دق می‏کونه.

صبح زود که همه خواب بودند لباسهایم را تو بقچه‏ای بستم. از خانه بیرون آمدم و راه بیرون شهر را در پیش گرفتم. اسم تهران را بارها شنیده بودم پدرم از آن تعریف کرده بود. حتما تو تهران کار گیر می‏آوردم. چند ساعتی پیاده رفتم تا به یک آبادی رسیدم از یک نفر پرسیدم:

- چه قد تا تهرون مونده؟

خنده‏ای کرد و گفت:

- دو سه روزی بیشتر نیس، به اولین کاروانسرا که رسیدی شب اونجا بخواب دو باره فردا صبح کله سحر راه بیفت.

نزدیک غروب بود که به کاروانسرا رسیدم. نزدیک رفتم پیرمردی به استقبالم آمد.

- جوون تنهایی زدی قد راه، از کجا میایی، کجا می‏ری؟

- آبادیمون قحطی شده، میخوام برم تهرون.

- تهرون براچی؟

- دنبال کار.

از شدت خستگی و گرسنگی در گوشه‎ای نشستم. نفهمیدم کی خوابم برد. چشمم را که باز کردم دیدم کوزه‏ای آب و چند تکه نان خشک کنارم هست. از شدت گرسنگی بی‏معطلی شروع به خوردن کردم. پیر مرد بالای سرم بود.

- حقا که از قحطی‏آباد هسی.

- دستتون درد نکنه، داشتم از تشنگی و گرسنگی هلاک می‏شدم.

- نوش جانت، رنگ رخساره خبرداد از راز درون.

- اما من پول ندارم بابت ...

- کی پول خواست، یه جوری جبران می‏کنی، نگران نباش

- چه جوری؟

- سواد داری، بلدی حساب و کتاب کنی؟

- بله سیاقی بلدم مدتی حسابا یه تاجر دسم بود.

- خوبه، توکل به خدا، خدا بزرگه.

چرخی تو کاروانسرا زدم مسافرها تو حجره‏ها در حال استراحت و گفتگو با همدیگر بودند. یک جای نسبتا خلوتی پیدا کردم، گیوه‏هایم را درآوردم و توبره‏ام را زیر سرم گذاشتم. فکر و خیال دست از سرم بر نمی‏داشت آیا تو تهران کار پیدا می‏شد، به کسی می‏توانم اعتماد کنم. کم‏کم چشمانم سنگین شد و خوابم برد. صبح روز بعد، با اذان یکی از مسافرها از خواب بیدار شدم. قصد حرکت داشتم که پیرمرد جلویم ظاهر شد.

- سلام

- سلام دیشب خب خوابیدی؟

- از بس خسته بودم نفهمیدم کی خوابم برد.

- حالا کجا را افتادی؟

- برم تهران اونجا کار گیر آوردم برگشتنی پولتا می‏دم.

- اول بیا بریم تو حجره حساب و کتاب کونیم بعدش برو.

- باشه.

دنبال پیر مرد راه افتادم به گوشه‏ای از کاروانسرا رفت، وارد که شدم دو نفر صبحانه می‏خوردند. کتری و قوری رو آتیش گوشه حجره آدم را هوس چایی مینداخت. سلام کردم و گوشه‏ای ایستادم. پیر مرد گفت:

- حاجی جوانی که تعریفشا کردم ایشونه.

- سلام، به به، چه جوانی، بسم‏اله بیا بشین ناشتا کون.

- خدا زیاد کونه میخوام برم.

- بیا بشین غریبی نکن، کوجا داری بری، شنیدم تو آبادی شما قحطی شده تو هم آواره شدی.

- بله

- پس بیا بشین سر سفره برامون تعریف کون.

فهمیدم پیرمرد همه چیز را برای حاجی تعریف کرده و حالا که اونا رازم را می دانند، بهتره برم بشینم ناشتایی بخورم تا ببینم خدا چی میخواد.

- با اجازه

- بفرما، رزقا خدا میده، هیچکی هم نمی‏تونه رزق یکی دیگه را بخوره. بسم‏اله تو هم مشغول شو.

همه که دست از صبحانه کشیدند، حاجی ته استکان چایش را کنار آتش ریخت و گفت:

- خب پسر شنیدم پیش یه تاجر کار می‏کردی.

- بله

- کدوم تاجر؟

- حاج محمد اصفهانی.

- همون که تنباکو تجارت می‏کنه؟

- درسته.

- منم تاجرم، دلت میخواد حساب و کتابا منا دستت بگیری؟

- برا پیدا کردن کار از آبادی بیرون اومدم حرفی ندارم.

- پس از همین امروز کارتا شروع کن ولی بدون که ما دایم تو سفریم و از این شهر به اون شهر می‏ریم گاهی هم از هند سر در میاریم، حرفی نداری؟

- نه کار کاره دیگه.

- معلومه اهل کاری، شک ندارم چند سال دیگه سری تو سرا پیدا می‏کونی.

پی نوشت:

مطلب از زندگی واقعی یک فرد گرفته شده که پس از چندین سال کار در کاروان تاجر، مال و منالی جمع کرده و به آبادی خود برمی‏گردد. بین مردم اعتباری پیدا می‏کند و در انتخابات انجمن بلدیه شهر خود به آن راه یافت و به ریاست آن می‏رسید.