مدت زیادی از زنگ سوم نگذشته بود، آقا داشت املا میگفت که صدای برخورد چکش به زنگ مدرسه همه را از جا پراند. آقا کتاب را بست و گفت:
- کتاب و دفتراتونا جمع کونید و به صف از کلاس بیرون برید.
فریدون که پدرش شهردار بود جرات کرد و گفت:
- آقا اجازه هنوز که ظهر نشده تازه یه زنگ دیگه مونده.
- قراره بریم فلکه میتینگ بدیم.
- آقا میتینگ چیه
- وقتی رفتیم فلکه خودتون متوجه میشید.
بقیه کلاسها نیز تو حیاط مدرسه به صف شده بودند. عبدلی که از همه بچه ها قد بلندتر بود یک پرچم بزرگ ایران تو دستش بود و دم درب مدرسه ایستاده بود. مدیر مدرسه چند بار چکش را به زنگ زد تا بچه ها ساکت شدند.
- مرتب و بدون سر و صدا پشت سر عبدولی باید بریم فلکه. مبصرها هم حواسشون باشه اسم بچه هایی یا بی انظباط را یادداشت کنند.
صفها یکی یکی از مدرسه خارج شدند و راه فلکه را در پیش گرفتند. به فلکه که رسیدیم بچههای مدرسههای بقیه محلهها هم هر کدام یک گوشه میدان به صف بودند. از بلندگو آهنگهایی پخش میشد که شبیه صدای طبل و دهلهای تعزیه خوانیها بود. گروههای پیشاهنگی هم با لباسهای مخصوص خود در گوشهای از میدان به صف شده بودند. زمزمه بین بچهها رواج گرفت. هرکس چیزی میگفت معلم ورزش از راه رسید و باز فریدون به خود جرات داد تا از او بپرسد آقا چه خبره، چی شده؟
- هر کی ندونه تو که بابات همه کاره شهره باید بدونی، حتما تو خونه گفته عراق ایرانیها را از کشورش بیرون کرده و میخواد به ایران حمله کنه.
- آقا بابام شبا دیر میاد خونه، منم مشقاما که نوشتم میخوابم. حالا یعنی جنگ میشه و باید بریم جنگ؟
- همی مونده شما برید جنگ. نه جانم جنگ نمیرییم اینجا جمع شدیم تا میتینگ بدیم
- برای چی
- تا از کشورمون حمایت کونیم.
بگو مگو بین بچهها و معلم ورزش بالا گرفته بود که از بلندگو اعلام شد:
- توجه توجه، همه مبصرا هرچه زودتر جلوی جایگاه.
مبصر ما هم دوان دوان همراه بقیه مبصرها خودش را به میزی که وسط فلکه بود رساند.
در همین حال یک نفر پشت بلندگو رفت و با صدای محکمیگفت پیشاهنگان از جلو نظام و بعد از آن به دستور همان فرد پیشاهنگان در صفهای منظم در حالی که پاهای خود را محکم به زمین میزدند شروع به حرکت دور میدان کردند.
مبصر کلاس با تعدادی پرچم کوچک ایران بر گشت و آنها را در میان همهمه بچهها به تعدادی از همکلاسی ها داد و گفت مرتب تکان بدهید. از بلندگو اعلام شد:
- کلیه دانشآموزان سمت راست با صدای بلند بگویند:
- نان و پنیر و سبزی عراق چرا میلرزی.
دانشآموزان سمت چپ در جواب با صدای بلند بگویند:
- ایران کارید نداره سر به سرت میذاره
با این اعلام ولوله ای بین بچه ها که تا آنزمان بهت زده بودند افتاد و همه مرتب با صدای بلند همراه با خنده و شوخی تکرار میکردند.
نان و پنیر و سبزی عراق چرا میلرزی
ایران کارید نداره سر به سرت میذاره
نزدیکهای ظهر مراسم میتینگ تمام شد و راهی مدرسه شدیم اما بچهها دست بردار نبودند و تا حیاط مدرسه و حتی در صف خانه شعار نان و پنیر و سبزی را تکرار میکردند.