نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی

ماماصغری

چشم به راهتون بودم که بیایید پی‏ام، همون صبح که دیدمش گفتم به پسین نمیکشه. 

این را ماماصغری همانطور که از خانه بیرون می‏آمد گفت. حاج‏بی بی دست‏ها‏ی ماماصغری را محکم گرفت توی دستهایش: دستم به دامنت یه وقت بچه‏م از دستم نره خیلی داره درد میکشه. 

- مگه شکم اولشه که اینقدر هول کردی زن! صلوات بفرست انشالا بارش را به سلامتی میذاره زمین. 

مرد جلوتر از زن‏ها‏ به راه افتاد و به خانه که رسیدند همان جا توی کوچه ایستاد و زن‏ها‏ راه دالان دراز و تاریک را در پیش گرفتند. صدای جیغ زن بلند بود. ماما صغری چادر هفت رنگش را به کناری انداخت و به بالین سر زائو که از درد به خودش می‏پیچید رفت و او را سر جایش خواباند. دور و برش را نگاه کرد: یه وقت بچه مچه‏ای اینجا‏ها‏ نباشه.

یکی از زن‏ها‏ی توی اتاق گفت: مردها و بچه‏ ها‏ را از خونه بیرون کردیم.

- آروم باش دختر، اینقدر خودت را خسته نکن هنوز زوده.

ماما صغری این را به زن پا به زا گفت و پتو را تا گردنش بالا آورد.

پیرزنی که گوشه اتاق تسبیح می‏چرخاند، پرسید: سرازیر نشده؟

- نه هنوز چاردرد سراغش نیمده. حاج‏ بی‏ بی چند تا قلیه گوشتِ لخم کباب کن و وردار بیار. 

ماما صغری قلیه‏ ها‏ را یکی یکی به دهان زن می‏گذاشت: سرِ بچه اولت شب دردت گرفت، یادته؟ اون دفعه هم یه خورده طول کشید تا فارغ شدی.

زهره دست ماما صغری را پس زد، دولا شد روی شکمش و جیغ کشید: یا فاطمه زهرا.

-بخواب ببینمت دختر

حاج‏ بی ‏بی همانطور که بالای سر دخترش اشک می‏ریخت، پرسید: بقچه خاک را بیارم؟

ماما صغری دوباره پتو را کشید روی بدن زهره: نه زوده. ساجن و مِشک طلا مِشک با نبات بجوشون و فوری بیار.

‏حاج‏بی‏بی‏ در حالی که جیغ ‏ها‏ی مکرر زهره بدرقه ‏اش می‏کرد از اتاق بیرون دوید و چند دقیقه بعد لیوان به دست برگشت.

ماماصغری تند تند مواد توی لیوان را هم زد، زائو را نشاند و همانطور که شربت را به او می‏خوراند رو به ‏حاج ‏بی ‏بی‏ گفت: بقچه خاک را بیار پهن کن و یه پارچه بنداز روش. این جوشوندنی که فرو بره فارغ میشه انشااله.

ماماصغری یکی از زن‏ها‏ را صدا زد تا به کمک هم زائو را سرخشت کنند و به ‏حاج‏بی‏بی‏ گفت چادر یا ملحفه‏ای بگذارد دم دستش و چون طاقت درد کشیدن دخترش را ندارد از اتاق برود بیرون بعد بقچه خاک را پهن کرد و زیر بغل زائو را گرفت: وخی سرپا بشین ننه. از زنی که به کمکش آمده بود، پرسید؟ پیش نشین زائو شده ‏ای تا حالا؟

- آره ماما صغری خوندل نباش میدونم چیکار کنم.

ماما صغری چادر را روی سر هر سه ‏شان کشید: بسم اله الرحمن الرحیم خدایا به امید تو.

صدای گریه بچه که بلند شد ‏حاج‏بی‏بی‏ دوید توی اتاق.

ماما صغری قیچی را از کیفش بیرون آورد و از دستیارش خواست دستش را بگذارد سر شکم زائو تا خصم را بچیند. 

- ‏حاج ‏بی ‏بی‏ دخترت حالش خوبه خدا راشکر، اگه میخوای بچه را بشورم تشت آب گرم را زود وردار بیار. لباس‏ها‏ی مادر و بچه را هم بده.

ماماصغری تشت را زیر چادر گذاشت و بچه را شست. نخی را که از قبل توی الکل گذاشته بود دور نافش بست. لباس‏ها‏یش را پوشاند و پیشانی‏ اش را بوسید و گفت: یا زهرا (س)

ذکر یا زهرای ماما خبر از دختر بودن بچه می‏داد. ‏حاج ‏بی ‏بی‏ بچه را تحویل گرفت تا توی قنداق بپیچد. 

***

ماما صغری چادر به سر کرد و آماده رفتن شد.

‏حاج‏بی‏بی‏ سکه دو ریالی را گذاشت کف دست ماما: الهی خیر ببینی ماما صغری به دستت خیلی اعتقاد دارم، میخوام آب چله‏ش را هم خودت بگیری، چی‏ چی باید آماده کنم؟

ماما صغری پول را گرفت و بی آنکه نگاه کند داخل جیب پیراهنش گذاشت: خدا برکت. تخم گشنیز و تخم شوید و تخم شنبیله را پودر کن و قاطی کن برا رو سنگ خزینه. یخورده مغز گردو هم اگه داری بکوب و با یه پر زعفرون قاطی کن و بیار تا بدنش را مشت و مال بدم. یه تخم مرغ هم یادت نره بیاری. حلوا هم اگه میخوای درست کنی براش بیاری تو حموم یخورده بیشتر درست کن تا همه یکی یه انگشت بخورند.