از صف مدرسه با اسماعیل بیرون آمدیم و راهی کوچه باریک و طولانی خودمان شدیم. پدرش کلاه‏مال بود، نمی‏دانم چرا به او می‏گفتند علی لجباز، یک کلاه نمدی هم اندازه سر اسماعیل درست کرده بود هر وقت سرش می‏گذاشت و تو کوچه می‏آمد غوغایی برپا می‏شد. بچه‏ها دنبالش می‏دویدند تا کلاهش را بردارند و دست دستی کنند. آنوقت بود که اسماعیل به هر طرف میدوید تا کلاهش را پس بگیرد. تو راه چند باری کش دور کتابهایم را کشیدم و رها کردم، اسماعیل گفت:

- بی مزه چرا هی کشا می‏کشی و ول میکنی؟

- از صداش خوشم میاد.

- برا چی؟

- دق دلما خالی می‏کنه؟

اسماعیل نمی‏دانست کتاب هر درسی را که تو کلاس از معلمش دلخور شده بودم روی بقیه کتابها می‏گذاشتم تا کش را که محکم می‏کشم به کتاب درس او بخورد. امروز نوبت علم الاشیا بود. آخه معلمش بد‏جوری حالم را گرفت. دیشب پسر عمویم که دو سال جلوتر از من بود ازم پرسید - جزایر لانگرهانس کجاست؟

- نمی‏دونم، از معلمم می‏پرسم.

- اونم نمی‏دونه.

- معلم ما همچیا می‏دونه

صبج از آقا علم الاشیا پرسیدم، گفت مزه ننداز و یه منفی تو دفتر برام گذاشت، حقشه چند تا کش تو سر کتابش بخوره.

وارد کوچه که شدیم اسماعیل گفت:  چرا مردم جلو درب خانه ما جمع شدن چه خبره؟ دوان دوان خودمان را به جمعیت رساندیم

- چی شده چه خبره؟

خواهر اسماعیل گریه کنان گفت: بابا را تو راه ندیدی؟

- نه مگه نرفته سر کار؟

- نه، صبح تا حالا پیداش نیس.

- مگه چی شده

- با مادر دعواش شده گفته یا خودما می‏کشم یا سر به بیابون می‏ذارم.

- سر چی؟

- ننه گفته مرغارا دون بده و بعد برو کار، اونم گفته از ایلات اومدند کلاها را ببرند، معطلند. ننه هم درخونه را کلون کرده و گفته تا مرغا را دون ندی نمی‏زارم بری سر کار و بعدش دعوا بالا گرفته.

- خب شاید رفته باشه قهوه خونه.

- نه اونجا هم نبود.

- نرفته باشه سراغ مش صفر حلاج.

- چی می‏گی صبح تا حالا همه سوراخ سنبه ‏ها را دنبالش گشتیم انگار آب شده و رفته تو زمین.

مادر اسماعیل تا ما را دید زد زیر گریه، مادرم که کنارش ایستاده بود گفت:

- انقده بی تابی نکن، هیچ طوریش نشده همین دور و براست، من مردا را می‏شناسم گشنه که شد سر و کله‏اش پیدا می‏شه.

- اگه خودشا کشته باشه چی؟

- فکر بد تو دلت راه نده صلوات بفرست.

- اگه سر به بیابون گذاشته باشه چی، کی، این پنج ‏تا بچه را بزرگ می‏کنه.

- لعنت بر شیطون، زن دست به دامن خدا شو، آنقده هم بی عقل نیس، پیداش می‏شه.

- تو چاه و چاله‏ای نیفتاده باشه.

تا اسم چاه برده شد همه یک مرتبه به سمت چای آب خانه علی دویدند. رجب مقنی داد زد:

- قال نکنید، برید کنار تا تو چا را ببینم.

با داد و فریادهای رجب جمعیت کنار رفت و او به دهانه چاه رسید. چند باری چرخ و چاه را تکانی داد و گفت:

- هوی علی اینجایی، علی هویی. جوابی نشنید چند نفر همسایه‏ها گفتند شاید مرده باشه باید بری تو چاه.

- اول بزار ببینم چاه آب داره، بچه اون سنگا بده تا بندازم تو چاه.

تا این حرف را رجب مقنی زد صدایی از ته چاه بلند شد: سنگ نندازی می‏خوره تو سرم.

- علی چرا تیاتر درآوردی صبح تا حالا مردما منتر کردی زنت مرد از گریه، میایی بالا و یا بیام بیارمت بالا.

- نه خودم میام، تو از زنم بیرس برا ظهر چی پخته.

- کوفت پخته تا تو بیایی بخوری.

- آخه گشنمه.

- نه خیلی کار کردی، گوشه چاه تمرگیده بودی، تخاسد اینه که بری چند دست کباب بازاری بخری، تا در و همسایه‏ ها که صبح تا حالا دنبالت می‏گردند و از کار و زندگی جا موندند، بخورند.

چیزی طول نکشید که علی خودش را به لبه چاه رساند و با کمک رجب در میان سر و صدای همسایه‏ها از آن بیرون آمد. مادر آنگار چیزی به یادش آمد، به پشت دستش زد و گفت: خدا مرگم بده حالا بابات میاد خونه هیچی درس نکردم.

مطالب مرتبط