نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی

جواهر گره بقچه را محکم کرد و رو به علی که با کلنگ و لباس‏‏‏های کار توی دستش بیرون از اتاق ایستاده بود، پرسید: کی بر می گردی؟

علی بقچه را گرفت و همانطور که به سمت دالان می دوید، جواب داد: خدا میدونه، حواست به بچه‏‏‏ ها باشه، خداحافظ.

جواهر قرآن را از سر طاقچه برداشت و با شکم پر دوید دنبالش: وایسا از زیر قرآن ردت کنم. 

- دِ جلد باش زن عجله دارم.

علی قرآن را بوسید و از زیرش رد شد و در را محکم بست و رفت. جواهر از پشت در گفت: به امید خدا انشااله به سلامت برگردی. بعد اسکناس ده تومانی را که شوهرش کف دستش گذاشته بود زیر و رو کرد و مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد هشتی و دالان را به سرعت پشت سر گذاشت و از حسن که توی اتاق مشغول نوشتن مشق ‏‏‏هایش بود پرسید: آقات گفت کجا برای کار میره ؟

- گفت باید قناتِ خانِ یکی از دهات بختیاری را لاروبی کنه .

جواهر راهش را به سمت تنور کج کرد و از همان جا داد زد: حسن! باید بری صحرا چوب بیاری فردا نون بپزم.

حسن سرش را از توی کتاب و دفترش بالا آورد: مگه آرد داریم ننه؟ 

جواهر به رقیه که آرام و بی دغدغه توی ننو خوابیده بود نگاهی انداخت و همانطور که چادر به سر می کرد، گفت: آره اندازه یه من داریم. من دارم میرم سر جوب کهنه‏‏‏های بچه را بشورم، یادت نره پسین بری چوب بیاریا.

جواهر صورتش را با چادر پوشانده بود و از کنار کوچه رد می شد که زن همسایه از پشت سر صدایش زد: 

- برا شوهرت کار جور شده؟

- آره خدا را شکر بعد از چند ماه بیکاری رفته قنات خان یکی از دهات بختیاری را لاروبی کنه.

- خدا را شکر. خدا هیچ مردی را شرمنده زن و بچه ‏ش نکنه.

***

هوا رو به تاریکی می رفت که سر و کله حسن در حالی که پشته چوب را روی کولش سوار کرده بود، پیدا شد. جواهر بچه به بغل از اتاق بیرون آمد: اومدی ننه؟ تا حالا کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت.

- خب پیاده رفتم و اومدم ننه.

جواهر بچه را آرام گذاشت داخل ننو و رفت توی صندوقخانه. آخرین تکه‏‏‏های پنیر توی بولونی را انداخت داخل داچی و تکه‏ای نان از گنجه بیرون آورد و با مجمعه گذاشت جلوی حسن و خودش هم نشست کنارش: بخور که باید زود بخوابی فردا مدرسه‏ت دیر نشه منم که اذون صبح باید بلند شم آرد خمیر کنم. 

***

حسن تازه از مدرسه برگشته بود که جواهر بهش گفت بره از نوراله بقال ماست نسیه کنه. حسن کتاب و دفترهای زیر بغلش را پرت کرد توی طاقچه: من دیگه نمیرم از نوراله بقال نسیه بیارم. دیروز گفت به ننه‏ت بگو چوب خطتون پر شده تا حسابتون را صاف نکنید دیگه از نسیه خبری نیس.

جواهر سر حسن را گرفت در آغوشش و بوسید: خب نمیده که نده هر چی داره ارزونی خودش باشه. کوکب سلطان امروز نونوا داشت، برو در خونه ‏ش بگو ننه‏ م گفته یه نون قرضی دیگه به ما بده هر وقت نون پختیم برات میاریم.

- در خونه کوکب سلطانم دیگه نمیرم.

جواهر به زحمت از جا بلند شد: خودم میرم، کوکب دلش رحمه.

حسن دست مادرش را گرفت و نشاند: نمیذارم تو هم بری.

جواهر گریه کنان گفت: ببین چه رنگی داری، از دیروز ظهر تا حالا هیچی نخوردی. میرم سراغ یکی دیگه از همسایه ‏‏‏ها.

اما حسن راضی نشد و نگذاشت مادرش دست جلوی کسی درازکند.

- پس یه قلم و کاغذ بیار تا یه نامه بگم برا آقات بنویسی.

- مگه میدونی نامه را کجا بفرستی؟

- بالاخره یه مسلمون تو این آبادی پیدا میشه که نامه را برسونه دستش.

حسن قلم و کاغذ را آورد و نشست کنار دست مادرش: بگو ننه.

- بنویس آخه مرد نمیگی زن و بچه‏م دستشون خالیه؟ ده، بیس تومن بدی شوفری کسی برامون بیاره. نمیگی دو ماهه رفتی و پول نفرستادی ما جلو در و همسایه روسیاه میشیم. حالا من و رقیه هیچی نمیگی حسن چی‏چی میخوره و میره مدرسه؟

حسن همه حرف‏‏‏های جواهر را مو به مو توی نامه نوشت. حالا باید کسی را پیدا می کرد تا نامه را به دست باباش برساند.

 

مطالب مرتبط