نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی
هوا گرم بود و بستنی می چسبید. با رحیم قرار گذاشتیم اگر بتوانیم پولش را جور کنیم فردا صبح از عبدل بستنی ، بستنی بخریم.
غروب که بابا با یک بقچه دوشکی که از فاطمه چرخریس تحویل گرفته بود آمد خانه سلامیکردم و گفتم ده شاهی بده فردا بستنی بخرم. بابا عرقهای سر و صورتش را با دستمال خشکاند و گفت: باشه ولی یه شرط داره باید ده تا گولی از این دوشکیها را امشب بپیچی، حالا دیگه بهونه درس و مشق هم نداری، مدرسه تعطیله.
گفتم: باشه اما به شرطی که بذاری داستان شب را از رادیو گوش بدم.
بابا لبخندی زد و گفت: داستان شبا که خودم مشتریشم.
بابا طناب روی بقچه دوشکی را باز کرد و آن را گذاشت توی ایوان. صدای مش رضا از گلدسته مسجد بلند شد. بابا یک دول آب از چاه کشید و ریخت توی آفتابه مسی و وضو گرفت و خطاب به ننه گفت: من رفتم مسجد نماز بخونم، زود بر میگردم، امشب هیات نیس، برای شوم چی پختی؟
- نخود آب
بابا دوباره رو کرد به ننه و گفت: نون خونه ای داریم یا از مش مهدی نون شهری بخرم؟
- نخود آب پختم که نون خونه ای هایی که یخورده سفت شده سکه بشه، نون شهری میخوایم چیکار؟ مزاجم بر نمیداره.
ننه داشت گوشت و نخودها را تو کماجدون میکوبید که بابا با یه شیشه سکنجبین وارد اطاق شد: اینم سکنجبین از محمود قناد خریدم فردا ناهار خیارسکنجبین بخوریم.
ننه نگاهی به شیشه سکنجبین انداخت و گفت: مرد! تا سرِ پایی کاسه را بردار برو تو صندوقخانه از بلونی یخورده ترشی بیار با نخودآب میچسبه.
تا بابا رفت ترشی بیاورد ننه نخود آبها را توی بشقاب ور کرد و نانها را توی آبگوشت تلیت کرد. شام که تمام شد بابا یک چادر بزرگ کف اطاق پهن کرد و گفت: همگی بیاید کمک کنید تا این دوشکیها گولی بشه. من به عشق دریافت ده شاهی شروع کردم به پیچیدن گولیها. کار که تمام شد، ده شاهی را گرفتم و گذاشتم زیر مُتَکا تا فردا صبح بستنی بخرم.
***
صبحانه خورده و نخورده رفتم سراغ رحیم. او هم موفق شده بود از بابایش پول بگیرد. دوتایی رفتیم سر گذر و نشستیم روی سکوی دکان حاج یداله اول بازار. نور خورشید از سوراخ سقف سرک کشیده بود توی بازار. حاج محمد تسبیح به دست بسم اللهی گفت و قفل در چوبی چهار تکهای مغازه اش را باز کرد و یکی یکی لنگه درها را روی هم چید و گذاشت کنار و دوتا کلاف رنگی خامه از قلاب بالاسر درب آویزان کرد.
دلم لیس میرفت برای بستنی. میدانستم عبدل از کدام مسیر میآید و چشم از مسیرش بر نمیداشتم. اوس حسن دلاک با کیف چرمی کهنه خود سوار بر دوچرخه لاری از راه رسید.
پرسیدم: عبدل بستنی را تو راه ندیدی؟
اوسحسن همانطور که پیاده میشد، گفت: نوه حجی صبح اول وقت و بستنی؟ عبدل یه ساعت دیگه میاد. این را گفت و در خانه حاج کاظم را زد: برا اصلاح اومدم، حجی هسش؟
رحیم پیشنهاد داد تا عبدل برسد لکلکی بازی کنیم. یک تکه چوب برداشتم و چند تا خانه روی خاک های کوچه کشیدم و بازی شروع شد. بچههای محل دور و برمان جمع شدند. سرگرم بازی بودیم که صدای عبدل به گوشم رسید.
- بستنیه... شیر و شکره... بدو بدو بستنی بخر...
با رحیم دویدیم سمت عبدل. تا ما را دید گاری چهارچرخ کوچکش را که مخزن بستنی وسط آن تعبیه شده بود نگه داشت و پرسید: چند تا؟
- دو تا، پر بیگیرا
عبدل سکه ها را گرفت و دو تا بستنی نونی به ما داد. گاریش را به جلو هل داد و فریاد زد: بستنیه... بدو بدو بستنی بخور...
گوشه ای نشستیم و آرامآرام به بستنی لیس زدیم. دلمان نمیخواست بستنی تمام بشود.