نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی

حاج حیدرآقا دو لبه کتش را روی هم گذاشت، خم شد و نشست صندلی جلو: سلام جعفر! خداقوت.

جعفر همانطور که سرش را برگردانده بود تا سوار شدن مسافران عقب را نظارت کند، گفت: سلام از ماست، حاجی خداقوت، خواهر در را یواش بزن به هم.

در عقب آرام به هم خورد و جعفر همانطور که ماشین را روشن می‏‏کرد رو به مردی که اصرار داشت روی صندلی جلو کنار دست حیدرآقا بنشیند گفت: حاجی تنها می‏شینه، سواری بعدی تو راهه.راننده پا را گذاشت روی گاز شورلت‏اش و از کنار تابلویی که رویش نوشته بود خیابان پهلوی عبور کرد. حاج حیدرآقا شیشه را تا آخر داد پایین و دستگیره بالای در را گرفت: دیر اومدی جعفر خیلی وقته دارم چشم میندازم تا بیایی، از وقتی اون تصادف را دیدم دیگه خوش ندارم با کسی غیر تو برم شهر.

- یه دوری تو شهر زدم مسافر سوار کردم.

یکی از دو تا زن مسنی که عقب نشسته بود، چادر هفت رنگش را تنگ تر گرفت و پرسید: جعفر! می‏دونی محکمه دکتر نفیسی کجاس؟

راننده که حالا ماشین را انداخته بود توی خط آتشگاه و به سرعت پیش می‏‏رفت، از توی آینه نگاهی به عقب انداخت و گفت: نزدیک گاراج سده‏س، می‏‏خوای بری پیشش؟

- بله، رفتم پیش دکتر‏حاج آقا خودمون گفت یا تا جمعه صبرکن دکتر نفیسی میاد همینجا محکمه من یا نوشته بهت می‏دم برو شهر پیشش. راننده عرق پیشانیش را با دستمال یزدی اش گرفت: مسافرا که خیلی تعریفشا می‏کنن، خیلیم سرش شلوغ می‏شه. زن گفت: آره دِ برا همین پیش از ظهر اومدیم که زود نوبتمون بشه.

- می‏‏برمتون درِ محکمه‏ش.

- خدا پدر و مادرتا بیامرزه. 

حاج‏ حیدرآقا همانطور که به بیرون خیره شده بود، گفت: امشب تو شهربانی کیشیکی؟

- نه امشب نوبت اسماعیل و سید تقیه، من و درویش فردا شب کیشیکیم. البته خیلی هم فرقی نمی‏کنه، خونه هم که باشیم یهو می‏‏بینی نصف شب مردم میاند در خونه و ماشین می‏خواند.

از ایستگاه عوارضی شیرخدا که رد شدند مردی که بقچه پر از توپش را داخل صندوق عقب گذاشته و پشت سر راننده نشسته بود، اسکناس دو تومنی را گرفت طرف جعفر و گفت: کرایه من و پسرما حساب کن.

جعفر هنوز دستش را دراز نکرده بود پول را بگیرد که حاج ‏حیدرآقا دستش را بالا برد. راننده که متوجه منظور حاجی شد، از توی آینه به مرد نگاه کرد و گفت: حاجی کرایه همه را حساب می‏کنه. مرد اما دستش را عقب نکشید: نه حاجی همیشه کرایه بقیه را حساب می‏کنه این دفعه را حاجی مهمون من باشه، سه نفر حساب کن جعفر.

حاج حیدر آقا سرش را برگرداند و دو تا دستش را به نشانه تشکر از مرد تا سرش بالا آورد: قابل این حرفا نیس صلوات بفرس برا اموات.

مرد دستش را عقب کشید: خدا پدر و مادرت را بیامرزه حاجی. زن‏ها هم برای اموات حاجی طلب مغفرت کردند.

***

مرد توپ دوز پیاده شد و حاجی طوری که دو تا زنی که عقب نشسته بودند، نشنوند، گفت: عروسم پا به ماهه، روش ننوشته یه وقت دیدی شب و نصف شب مجبور شدیم مزاحمت بشیم که برسونیش مریضخونه اصفهان.

جعفر بقیه پول حاج ‏حیدرآقا را داد و گفت: به روی چِشَم حاجی. هر ساعتی از شبانه روز که بخواید در خدمتم.