نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی

حسینعلی بلندگو را روی سر وانت محکم کرد و نشست پشت فرمان. گرد و خاک به هوا بلند شد و بر سر و روی اجناس پشت ماشین نشست. وانت از کوچه پس کوچه‏های خاکی و خنک ‏می‏گذشت و گاه تاجش به شاخه‏های انار و انگوری که از دیوارهای کاهگلی خانه‏ها بیرون زده بود، برخورد ‏می‏کرد. بلندگوی دستی که ماموریت داشت صدای حسینعلی را به اهالی محل برساند اول از همه پسربچه ‏های بازیگوش محله را به دنبال خود ‏می‏ کشاند.

- بدو روغنه شاه پسنده با جایزه‏ های عالی

- تاید رختشوییه... بدو صابون روز آوردم، صابون گلنار آوردم 

زن نصرت‏خان که از خانه بیرون آمد، حسینعلی ترمز کرد و پیاده شد: سلام آبجی

زن نصرت‏خان در حالی که سعی ‏می‏کرد النگوهایش را زیر چادرش مخفی کند، جعبه‏ های صابون را زیر و رو کرد: سلام. صابون تازه آوردی؟

حسینعلی جعبه صابون روز را گرفت طرف زن و گفت: بله آبجی صابون خیلی خوشبوییه. جایزه‏هاش هم میگن خیلی بهتر از گلناره.

زن نصرت‏خان جعبه را تا نزدیک دماغش بالا برد و همانطور که رو به دختر زبیده، حرف حسینعلی را تایید ‏می‏کرد، گفت: این صابون را برا من بذار، حلب روغن اون هفته هم پوچ از آب دراومد.

دختر زبیده جعبه صابون را از زن نصرت‏خان گرفت و بو کرد: اما حسینعلی حلب روغنی که به ما دادی یک ربع سکه توش بود دستت درد نکنه. بعد گوشه چادرش را حائل کرد و تک النگوی توی دستش را به زن نصرت خان نشان داد و طوری که حسینعلی صدایش را نشنود گفت: سکه را دادم به اسماعیل زرگر و این النگو را گرفتم.

طلعت که طبق معمول هر صبح لنگان‏لنگان سبد تخم مرغ توی دستش را ‏می‏برد تا به نوراله بقال بفروشد، ایستاد و بی مقدمه رو به همسایه‏ها گفت: این روغنا چه طعمی‏داره؟ غذا را بدمزه نمی‏کنه؟ شوهر من که هیچی غیر روغن حیوونی را دوست نداره. زن نصرت‏خان گرم صحبت با حسینعلی شد و دختر زبیده جواب داد: همین تخم مرغ را اگه با این روغنا درست کنی طعمش خیلی خشمزه تر میشه تا با دنبه. برا روی برنج هم خیلی خوبه.

طلعت سبد را به دست دیگرش داد و رو به دختر زبیده پرسید: راسته که دختر حاج‏غفار از تو جعبه صابونش سکه طلا درآورده؟

دختر زبیده که مشغول سفارش دادن به حسینعلی شد، گفت: آره میگفتن.

طلعت دوباره پرید وسط حرف دختر زبیده: یه جعبه‏ش چند ریاله؟

اینبار حسینعلی همانطور که جعبه صابون را به دست دختر زبیده ‏می‏داد، گفت: ده ریاله

طلعت راهش را کشید و رفت: ده ریال! مگه صابون پیچ چشه که پول بدم صابون به این گرونی بخرم.

حسینعلی گرم چک و چانه زدن با مردم بود که پسر تقی زغال فروش با اسکناس مچاله شده توی دستش از راه رسید و پرید وسط حرفش: سلام حسینعلی، یه تاید بده.

تاید را از دست حسینعلی قاپید و همانجا وسط کوچه جعبه ‏اش را پاره کرد.

- حالا تاید پخش زمین ‏می‏شه بچه، برو خونه بده ننه‏ت بازش کنه 

پسربچه اما بی توجه به حرف‏های اطرافیان پودر را زیر و رو کرد و وقتی دید خبری از جایزه نیست پودرهای روی زمین را جمع کرد و راهی خانه شد.