نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی

سيد‏محمد‏باقر هنوز چراغ مرکبي را خاموش نکرده بود که کوبه در دوباره به صدا درآمد. چراغ را برداشت و از اتاق بيرون رفت: امشب انگار قرار نيس سرمونا زمين بذاريم. کيه؟

صدايي ضعيف از پشت در خانه بلند شد: سيد! بچه‏م داره از دندون درد هلاک ميشه.

سيد قدم هايش را تندتر کرد. مهتاب کف حياط پهن شده بود و آب لرزان حوض پيکر ماه را صد تکه مي کرد. دالان دراز خانه سيد که به حفره سياهي شبيه بود با نور چراغ مرکبي جان گرفت. 

مرد جوان با شنيدن کِش‏کِش گام هاي سيد دوباره همان جمله را بر زبان جاري کرد: سيد! بچه‏م هلاک شد. 

مش جعفر به دنبال او وارد دواخانه شد: ننه‏ش ميخک روش گذاشت اما دردش وا‏نذاشت، گفتم بيام سراغ شما حَبّي چيزي بگيرم.

سيد بسته قرص آکسار را از قفسه روي پيشخوان بيرون آورد: يکي از اين دورنگي ها را بهش بده بخوره فوري آرومش ميکنه. 

مرد جوان از دواخانه بيرون آمد و تعدادي سکه مقابل سيد‏‏محمد‏‏باقر گرفت: چندي شد ؟ -

سيدمحمدباقر قفل در دکان را محکم کرد: قابل دار نيست مش جعفر

- خودت قابلي سيد خدا‏بيامرزه حج‏ ميرزا پدرتا.

سيد از ميان سکه هاي ريز و درشت، سکه ده شاهي را برداشت: برو به امان خدا.

***

- آقا مهدي باباجون يه بسته آسپرين بده به سدرضا تا من شربت 1 و 2 را برا اين حج‏خانم درست کنم. 

سيدمحمدباقر همانطور که روپوش سفيدش را می‏پوشيد اين را گفت و بعد نشست پشت ميزي که ترازو رويش بود و کتاب فارماکوپه را از توی کشوی کنار دستش بيرون آورد. 

شربت را که ساخت و داخل شيشه ريخت، رو به مشتري گفت: خب گوش بده همشيره، هر 8 ساعت يه بار از هر کدوم از اين شربتا يک قاشق به بچه بده. اول از شيشه شماره يک و بعد شيشه...

توضيحاتش هنوز تمام نشده بود که صداي بلند پيرمردي که افسار الاغش توی دستش بود و می‏آمد، همه حواس ها را به خودش جلب کرد: سلامُ عليکم، کوچه حکيما همينجاس؟

از لهجه ‏اش پيدا بود که از يکي از روستاهاي اطراف می‏آيد. يکي از مشتری ها گفت: عليکمُ سلام، همينجاس، دنبال کي می‏گردی؟

پيرمرد به سبد حصيری بزرگي که روي الاغش بسته بود اشاره کرد: زنم حال ندار شده دنبال محکمه دکتر حاج آقا می‏گردم. 

يکي از مشتري ها براي راهنمايي مرد روستايي از دواخانه بيرون رفت و همه دوباره به کار خود مشغول شدند. 

دو تا بچه‏ ای که همراه مادرشان وارد شدند، با گريه هايشان دواخانه را روي سرشان گذاشتند. سيدمحمدباقر خميری که آماده کرده بود را روی دستگاه تقسيم قرص گذاشت و دسته را روي آن فشار داد. بعد در حالي که تکه خميرهای کوچک دايره شکل را پهن می‏کرد تا خشک شود رو به پسرش گفت: آقا‏مهدی گمون کنم دوباره مرض ساري اومده.

سيدمحمدباقر صدايش را به زحمت به پسرش که با نسخه توی دستش در قفسه بالايي دنبال دارو می‏گشت، رساند: تو مشتريا را راه بنداز تا من شربت بسازم اينطور که بوش مياد بقيه شون هم تو راهن. 

سيدمهدی سری تکان داد و به سمت پيشخوان آمد: نسخه هایبلديه را کوجا گذاشتی؟

- توکشاب دومی. 

آفتاب سر ظهر پهن شده بود کف دکان. سيدمحمدباقر يک قاشق چايخوري از پودر سفيدرنگ را داخل ترازو ريخت و بعد عينکش را به چشم زد تا درجه ترازو را تنظيم کند: امشبم کشيک داريم خدا به خير کنه، دوا سرخم بايد درس کنم.

پيرزني که با آه و ناله وارد شد صف مشتري هاي جلوي پيشخوان را شکافت و جلو رفت: سلام سيد قربون دستت ببين دکتر حاج آقا چي‏چی نوشته بده برم که رو پام بند نيسم. 

سيدمحمدباقر که پشت به جمعيت در حال ساختن شربت بود از جا بلند شد و به سمت پيشخوان آمد و بعد از يک سلام و عليک گرم با پيرزن نسخه را به پسرش داد و آرام گفت: بيا باباجون نسخه منوّر را بپيچ و بهش بده چيزی هم ازش نگير. 

سيدمحمدباقر اين را گفت و دوباره عينکش را به چشم زد و پشت ميز ترازو نشست و کتاب قطور جلوی دستش را ورق زد.