نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی

بچه‏ ها یکی ‏یکی جمع ‏می‏شدند تا هفت سنگ بازی کنند رحیم که از را ه رسید گفت: بچه‏ها بیاید یه تیم فوتبال درست کنیم.

عبدالعلی در حالی که توپ هفت سنگ را بالا و پایین ‏می‏انداخت، پرسید: یعنی فوتبال بازی کنیم؟

- آره دیگه از هفت سنگ خسته شدیم.

تقی پوزخندی زد و گفت: تو کدوم زمین؟

- بچه‏ های گارسله یه زمین درست کردن عصرا میرن فوتبال بازی ‏می‏کنن، من با یکیشون دوستم گفت هر وقت بخواید ‏می‏تونید از زمین استفاده کنید. تقی این بار گفت: حالا زمینش باشه، توپ چیکار کنیم؟

رحیم جواب داد: کار نداره، پول رو هم ‏می‏ذاریم و میریم درمحکمه  توپ ‏می‏خریم. یه توپ هفت ترک چرمی. 

ابراهیم که تا این لحظه ساکت مانده بود، گفت: درمحکمه دیگه کجاس؟ مال محل خودمونه ‏هان؟  

رحیم دوباره گفت: دوستم قول داده هر وقت پول جور شد راهش را نشونمون بده. رمضان هف تا سنگی که تو دستش بود را گذاشت روی زمین و رو هم چید و گفت: حالا چندی پولش میشه؟ 

-10 تومن

بچه ‏ها همه با هم داد زدن:10 تومن؟!! رحیم گفت: نفری یه تومن که رو هم بذاریم درس میشه باید 10 نفر بشیم.

رضا که مدرسه را رها کرده بود و با باباش ‏می‏رفت تیشه زنی رو به رحیم گفت: یه تومن مزد یه هفته منه.

- اجباری که نیس هر‏کی دوست داره بیاد تا تیم تشکیل بدیم. 

رمضان که سنگ‏ها را چیده بود گفت: حالا بیایید یارکشی کنیم تا بازی کنیم. رحیم گفت: من و رمضان و تقی با هم، ابراهیم و عبدالعلی و رضا هم با هم. 

چند روز طول کشید تا 10 نفر جمع شدند و نفری یک تومن پول آوردند. یک روز بعد از ظهر، رحیم و عبدالعلی و تقی به اتفاق دوست رحیم با دوچرخه راه افتادند و رفتند توی خیابان. عبدالعلی گفت بابام گفته اگه ‏می‏خواید برید درمحکمه از تو خیابان و ایستگاه برید. دوست رحیم گفت: بیاید دنبالم من راها بلدم. بچه‏ها پا به رکاب ‏می‏زدند و هرکدام سعی ‏می‏کردند از بقیه جلو بیفتند ولی دوست رحیم اجازه نمی‏داد کسی از او جلو بزند. رفتند و رفتند تا به درمحکمه رسیدند. دوست رحیم یک راست آن‏ها را برد در مغازه اوسا صرا‏می‏که داشت ترک‏های توپ را روی چرم برش ‏می‏داد. دو سه تا توپ آماده هم روی طاقچه دکانش بود. دوست رحیم به توپ دوز سلا‏می‏داد و گفت: اوسا یه توپ خوب که غور نباشه بده به ما. 

- ببینید کدوما ‏می‏خواید تا بهتون بدم.

بچه‏ ها هر سه تا توپ را برداشتند برانداز کردند و آخر دست یکی را انتخاب کردند و پول را به اوسا دادند.

اوسا گفت: یه وقت داخل والو توپ سوکی، چیزی فرو نکنید خراب ‏می‏شه. 

بچه ‏ها توپ را توی دستمال پیچیدند که بچه ‏های محله ‏های دیگر جلوشان را نگیرند و توپ را از چنگشان دربیاورند. 

 

مطالب مرتبط