نقل از کتاب راویان ماربین جلد چهارم، نگارش محمدعلی شاهین
راوی: احمد صرامی
ولادت: 1325
نام پدر: محمدکریم
تاریخ مصاحبه: خرداد 1400
محورهای گفتگو: شکل گیری یک مرکز فرهنگی، اجتماعی و مذهبی پیش از انفلاب در همایونشهر.
اشاره: برخی از شهروندان به اشکال مختلف در زمان های مختلف، مراکز فرهنگی، ادبی، هنری، اجتماعی را در شهر پایه گذاری کردهاند، خواندن انگیزههای این افراد، موافقت ها و مخالفت ها و سرنوست این مراکز، گوشههایی از تاریخ منطقه را در ابعاد مختلف روشن میسازد. به این منظور با جناب آقای احمد صرامی یکی از این پیشگامان گفتگویی شکل گرفته که میخوانید.
*ابتدا مختصری از خودتان بفرمایید
احمد صرامی پس از تحصیلات ابتدایی به مدرسه علمیه مشکات رفتم و سپس مدرسه علمیه نیم آور اصفهان و بعد از مدتی تحصیل قصد نجف کردم به این منظور به اهواز و آبادان رفتم تا به صورت قاچاق به نجف بروم که نتوانستم ولی در اهواز ماندم و وارد حوزه علمیه اهواز شده٬ با انجمن دانشوران که توسط جوانان پرشور مذهبی، سیاسی تشکیل شده بود ارتباط پیدا کردم.سپس مدیر کتابخانه انجمن شدم رونق چشمگیر تعداد مراجعه کنندگان تقدیر آیتاله ناصر مکارم و ابواقاسم خزعلی و مرعشی در پی داشت، به طوری که آنها در سخنرانیها از خدمات ارائه شده تجلیل کردند. عصرهای جمعه جلساتی در کتابخانه و حیاط مدرسه برگزار و از سخنرانان قم و تهران دعوت میشد. یکی از برنامه ایراد سخنرانی توسط دانش آموزان تحت عنوان یک کتاب در یک مقاله بود که جوایزی به آنها اهدا میگردید.
در زمان جنگ 6 روزه اعراب و اسراییل انجمن مذکور به یک مرکز سیاسی و انتقال اخبار تبدیل شد. در همین ایام آموزش و پرورش اهواز مرا دعوت به همکاری کردپذیرفتم و مشغول تدریس عربی و علوم دینی و کلا ادبیات شدم. حضورم در مدارس فرصتی شد تا با نفوذ زوزافزون در افکار دانشآموزان شد و در ادامه انجمن های اسلام تحت عنوان کلوپ مذهبی در کل شهر٬ پایه گذاری شد.
در ملاقاتی که با دکتر بنایی رییس کل پیشاهنگی کشور و دکتر مهرپور مدیر کل تربیتی وزارت اموزش و پرورش برایم تدارک دیده بودند پیشنهاد اینجانب در تعمیم تشکیل کلوب های مذهبی در کل استانهای کشور جامه عمل پوشید.
با همکاری برادرم شهیدم حیدر صرامی طرحی به نام دموسراسیون عاشورا یا اصطلاحا دسته سکوت (در مقابل دستگاه استبداد) با شکوه بی نظیر اجرا و توجه شهروندان اهوازی را در پی داشت در روز عاشورای 1353 در بین مردم بدین خاطر و به دلیل دیگر فعالیتهای سیاسی دستگیر و زندانی شدم، چون همزمان با تحصیلات حوزوی تحصیلات جدید هم میکردم در زندان موفق به اخذ دیپلم شدم.
*تا چه زمانی زندانی بودید؟
سال 1354 از زندان آزاد شدم ولی از آموزش و پرورش اخراج شده بودم. علیرغم ممنوعیت خروج از شهر
به اصفهان آمدم در رشته تاریخ و ایرن شناسی دانشگاه اصفهان مشغول تحصیل و همزمان در پلی اکریل استخدام شدم که در زمان خدمت عهده دار مسولیتهای مختلفی بودم.عصرها لباس روحانیت میپوشیدم و فعالت سیاسی و مذهبی می کردم و به چاپ و پخش اعلامیه مبادرت مینمودم. سه اتفاقی که افتاد خروج بی اجازه ساواک از اهواز – قبولی کنکور و ثبت نام در دانشگاه و استخدام که ممکن بود موجب عکس العمل ساواک قرار گیرد به هر دلیل قرار نگرفت و از هریک از سه سد گذشتم. نمیدانم توجه نداشتند ویا چشم پوشی میکردند.
در شهرخودمان عمده فعالیت من صرف تاسیس کانون هماهنگی جوانان همایونشهر شد.
* اگر اجازه بفرمایی به کانون هماهنگی جوانان همایونشهر در سوالات بعدی مفصل میپردازیم ولی پیش از آن چند سوال دیگر را پاسخ بفرمایید.
اشکالی ندارد
*کارهایی که شما در اهواز انجام دادید باید از یک پشتوانه فکری قوی برخوردار باشد، تفکرات شما برای انجام فعالیت های اجتماعی و فرهنگی تحت تاثیر کسی یا کسانی بود؟
بله چند نفر از خانواده ما سوابق فعالیتهای اجتماعی، مذهبی و فرهنگی داشتند، مثلا عمویم شیخ محمدعلی صرامی از علمای روشنفکر و سیاسی از طرفداران دکتر مصدق و از نزدیکان حاج آقا رحیم ارباب و حضرت ایتاله منتظری بود. پدرم شیخ محمدکریم با وجود اشتغال به کار و کسب٬ به مسایل اخلاقی و فقهی مردم میپرداخت و شبها بعد از نماز در مسجد برای مردم سخنانی را بیان میکرد و به پرسشهای دینی مردم پاسخ میداد. به علاوه عمهام منور سلطان از زنان با ایمان، باسواد و دارای تفکر سیاسی و معلم قرآن بود و برادرشهیدم حیدر صرامی از فعالان سیاسی مذهبی و پیرو مرام و مسلک سید جمال الدین اسدآبادی بود که دوستان با همین عنوان او را می نامیدند.
*پیش از تمرکز بر تاسیس کانون فعالیت اجتماعی خاصی داشتید؟
بله در سن 16-17 سالگی پرشور در انتخاباتی موضعگیری کردم و به همین دلیل افرادی به ستوه آمده و در مقابل به سربازگیر محله توصیه کرده بودند مرا به عنوان مشمول خدمت وظیفه تحویل پاسگاه دهند و به این ترتیب دو روزی در بازداشت ژاندارمری بودم تا مرا اینگونه تنبیه و نفس راحتی بکشند.
*کدام انتخابات؟
انتخابات مجلس شورای ملی که دکتر صفوی پسر حاج اقا نوراله امام جمعه شهر یکی از داوطلبان آن بود.
-در ادامه سخنان شما توضیح بدهم که این انتخابات در اواخر دهه 1340 برگزار شد و پیروز آن حسن اوحدی بود ولی مجلس مدت کوتاهی بیشتر طول نکشید و محمد رضا پهلوی آنرا منحل کرد.
* خوب حلا می رویم سراغ کانون، چه شد که به فکر تاسیس کانون هماهنگی جوانان همایونشهر افتادید؟
خلأ وجود یک تشکل فعال فرهنگی با محوریت جوانان شهر و بدور ازتعصبات محله گرایی، مرا به فکر واداشت که دست به اقدامی بزنم، این شد که به فکر تاسیس چنین کانونی افتادم
*با چه هدفی؟
هدف از آن سوق جوانان به سمت و سوی مسایل فرهنگی اخلاقی سیاسی و البته نگاهی نو به مذهب بود.
*این محفل چه فرقی با هیئت های مذهبی داشت؟
گروه هدف آن جوانان و دانش آموزان از همه محلات بودند، در جلسات آن سخنرانی،های متنوع صورت میگرفت، افراد روی صندلی به خاطر راحتی مراجعین و جذب جوانان و یکنواختی صحنه می نشستند. برنامه ها درمکانی غیر از مسجد و حسینیه برگزار میشد و نامی جدید و جوان پسند و فارسی داشت. اعضای آن هم اکثرا از افراد تحصیل کرده و برخی دانشگاهی بودند.
*کارخودتان را چه گونه شروع کردید؟
سال 1344 ابتدا جلساتی را به صورت هفتگی در منازل دوستان برگزار میکردیم که از آنها استقبال میشد.
رفته رفته به فکر تهیه یک مکان افتادیم لذا جهت اخذ مجوز فعالیت در مسجد به فرزند امام جمعه مسجد مراجعه نمودم که ایشان مرا به پدرش حواله داد. به ایشان مراجعه کردم
وی از من پرسید چه برنامهای را میخواهید اجرا نمایید ودر جواب به ایشان گفتم، قرآن میخوانیم، در جواب گفت اگر فقط قرآن میخوانید و تفسیر نمیکنید اشکال ندارد.
*پس همچنان به شکل قبلی فعال بودید؟
خیر داشتن یک مرکز مستقل برایمان اهمیت ویژهای داشت. با این رویکرد به صاحب طبقه فوقانی ساختمانی در نبش جنوب شرقی چهار راهی به نام شترگلو در خیابان پهلوی جنوبی آنزمان مراجعه وی حاضر شد محلی که دارای چند اتاق قابل استفاده بود را به طور رایگان در اختیارمان قرار دهد که موجب شادمانی فراوان گردید.
*اشاره کردید از میز و صندلی استفاده میکردید، وسایل را چگونه تهیه کردید؟
تجهیز محل در ردیف اول اولویت قرار گرفت ولی هیچگونه منبع مالی در اختیار نداشتیم. از ارتباطی که با آیت اله بهبهانی داشتم استفاده نموده و مبلغ 400 تومان دریافت و صرف خرید میز و صندلی و قفسه کتاب کردیم.
*موضوع سخنرانی های کانون معمولا چه مباحثی را در بر میگرفت؟
موضوعات سخنرانی های کانون سیاسی، ادبی، علمی، فرهنگی و اجتماعی همراه با تذکرات بهداشتی بود که مباجث جدیدی در شهر به حساب میآمدند.
*کتابخانه هم داشتید؟
بله و شامل کتابهای ملی مذهبی، اجتماعی، ادبی و لغت نامهها بود.
*کتابها را چگونه تهیه کردید؟
حضرت آیت اله مرعشی نجفی تعداد قابل توجهی کتاب به مرکز ما اهدا کردند و بعدا به تدریج دیگران نیز کتابهایی اهداء نمودند.
*فعالیت های اجتماعی هم داشتید؟
بله با اعضا و دانش آموزان هرگاه مقدور بود حرکتی انجام میدادیم، مثلا از بیماران بیمارستان شهرعیادت میکردیم
* جلسات عادی هفتگی شما تا چه زمانی ادامه داشت؟
جلسات هفتگی تا تاریخ 5 مرداد 1346 به طور مرتب تشکیل میشد تا اینکه در آن تاریخ جشن با شکوهی به مناسبت تولد امام سجاد برگزار شد و دانشآموزان، فرهنگیان و کسبه از آن استقبال کردند. این مراسم شرایط را عوض کرد.
*چطور٬ میشود توضیح بفرمایید؟
در این جشن که سخنرانان دکتر فولادگر، امیر حسین امینی، سید جمالالدین صهری و حسین صرامی بودند علاوه بر مردم عادی و جوانان، مسئولین و مدیران شهری نیز حضور داشتند. در حین اجرای برنامه یکی از اعضاء اعلامیه سیاسی را توزیع کرد٬ و حتی نسخهای از آنرا به دست رئیس شهربانی حاضر در جلسه داد و این نقطه پایانی بود بر فعالیت هایی که در محلی مناسب برگزار میشد. از فردای آنروز بگیر و ببندها شروع شد. توزیع کننده اعلامیه حدود 40 روز در بازداشت ساواک پل شیری بود و اینجانب نیز که هیچ دخل و تصرفی در این کار نداشتم نیز چند روزی در بازداشت بودم.
*موضوع اعلامیه چه بود؟
اعلامیه در خصوص تحریم معامله با یهود ( اسراییل) با امضای آیتاله بهبهانی بود که چاشنی آن توسط سید مهدی هاشمی تدوین شده بود و عبارتی چون صهیونیزم و آمپریالیسم جهانی در آن استفاده شده بود.
من که در بازداشت بودم آیت اله بهبهانی را نیز به ساواک آوردند و ایشان مسئولیت بخش فتوایی آنرا بر عهده گرفتند.
و نهایتا مهدی هاشمی بالاخره دادگاهی و زندانی شد.
*با بقیه کاری نداشتند؟
بعدا متوجه شدم که همه سخنرانان نیز به نوبه خود احضار شده بودند آقای صهری بعدا در اهواز مرا دیدند و گفتند چه دردسری برایمان ایجاد شد.
بعد از تعطیلی مرکز، سرهنگ بردبار خواست که تابلو و پارچه نویسی بزرگی را که در عرض خیابان روبروی محل کانون نصب شده را برداریم که من قبول نکردم و گفتم این کار را ما نمیکنیم و اگر خواستید توسط خودتان انجام شود که شد.
* بعد از این ماجرا کار را ادامه دادید و یا بی خیال کارهای فرهنگی اجتماعی شدید؟
بعد از آن ناچار به پیش نماز مسجد درب محکمه به نام حجت الاسلام میردامادی مراجعه کردیم و ایشان پذیرفتند که جلساتمان را در آن مسجد برگزار کنیم. اما وقتی برای تشکیل اولین جلسه به مسجد مذکور رفتیم با تعدادی از مسجدی ها با توپ پر روبرو شدیم که مانع ما شدند.
*به چه دلیل؟
عده ای به آنها گفته بودند که اینها میخواهند رقص و موسیقی در مسجد راه بیاندازند و توضیحات ما هم فایدهای نداشت و برایشان قانع کننده نبود. از آن پس دو باره جلسات را به منزل اعضاء منتقل کردیم و زمانی نیز مکانی را در طبقه فوقانی ساختمانی روبروی دبیرستان صائب گرفتیم٬ ولی با احضارهای مکرر شهربانی روبرو شدیم.
*و پایان کار کی بود؟
در سال 1348 کمکم کار به تعطیلی کشید.
*اعضای این انجمن از یک محل بودند؟
خیر از هر سه محل بودند و یکی از اهداف ما مبارزه با تعصبات و آفت محله گرایی بود.
*از روحانیون محلی کسی از شما پشتیبانی میکرد؟
از روحانیو ن مشوق و حامی دانشمند مرحوم دکتر ابوالبرکات و مرحوم سید باقر امامی بودند.
*از بین دبیران و آموزگاران چطور؟
دکتر صلواتی و دکتر فولادگر و چندین دبیر و معلم از جمله آقایان ذاکری و محمدی و......... از معاریف آن روزگار از ما حمایت میکردند.
*شما همزمان در اهواز فعال بودید در غیاب شما کانون تعطیل می شد؟
خیر در غیاب اینجانب که سالی نه ماه در اهواز بسر میبردم آقایان غلامرضا تنهایی، وهاب جامی، سیدحسین دیباج و جعفر صرامی کانون را پایدار نگه میداشتند.