سه شنبه, 24 فروردين 1400 Tuesday 13 April 2021 00:00


سینی چی
از کتاب چهل پسینه
ايران، آجر را انداخت توي يانه و شروع به کوفتن کرد. دست يانه بالا می‏رفت و پايين می‏ آمد و بر سر و روي آجر می‏ کوفت. کم کم تکه ‏ها‏ي کوچک و بزرگ خرد و خردتر شد. گلستان نگاهي به درون يانه انداخت: خوبه ديگه، حالا بريز تو گرمه‏اي و ببيز.
توران ظروف برنجي توي اتاق را جمع کرد و چيد لب ايوان بعد دامن دورچين بلندش را جمع کرد و پايين پريد و ظرف‏ها‏ را آورد پاي يانه. دخترها افتاده بودند به جان سماور و سيني‏ ها‏ و خاکه آجرها را با سر‏انگشت محکم روي بدنه شان می‏کشيدند.
مادر جام و تُنگ‏ ها‏ي پاي سماور و سيني چي‏ها‏ را هم آورد و کنار بقيه ظرف‏ها‏ جا داد: درست و حسابي برق بندازيدا.
صداي اذان ظهر که از گلدسته مسجد آقا بزرگ بلند شد، گلستان از نردبان پايين آمد و پرده‏ ها‏ي چلوار سفيدي را که خودش روي آنها گل دوزي کرده بود تو تشت، پاي چاه انداخت.
حالا ديگر ايران و توران کار برق انداختن ظرف‏ ها‏ي برنجي را تمام کرده بودند. گلستان تشت را با آبي که از چاه کشيده بود پر کرد و مشغول شستن پرده ‏ها‏ و ملحفه‏ ها‏ شد: دخترا ظرفا را بچينيد لب ايوون و بريد يه لقمه نون و يه پياله چاي بخوريد. دخترها پاي سنگاب نشستند و با آفتابه مسي دست‏ ها‏ي پوست پوست شده شان را شستند و وضويشان را هم گرفتند.
گلستان يکي از پرده ها‏ را توي تشت آب انداخت و صابون رختشويي را به سرتاسرش کشيد: بايد زود برم سر جوب آبشون بکشم، فردا صبح که گوش شيطون کر، می‏خوايم قالي‏ ها‏ را بتکونيم بايد اينا را از رو بند برچينيم.


***
صبح کله سحر حاج ‏رمضانعلي پاشنه گيوه ‏هایش‏ را بالا کشيد و رو به پسرش که از زير کرسي بيرون می‏ آمد، گفت: محمدرضا! ناشتا که خوردي قالي‏ ها‏ را جمع کن بنداز تو خرند تا بتکونن و زود خودت را بذار دکون. راستي گلستون حواستون باشه امروز مسگر مياد ظرفا را ببره سفيد کنه.
هنوز سوز سرماي صبح جاي خودش را به آفتاب کمرنگ زمستاني نداده بود که زن‏ها‏ سر و رويشان را با لچک پوشاندند و بعد از بستن درهاي اتاق‏ها‏ و مطبخ هر کدام يک سر قالي‏ ها‏ي دستباف را گرفتند و چنان تکاندند که در عرض چند دقيقه گرد و خاک حياط را پوشاند.
حالا ديگر نوبت تکاندن در و ديوار اتاق‏ ها‏ رسيده بود. گلستان نردبان را از اين سر اتاق به آن سر می‏برد و کاسه ‏ها‏ و قوري‏ ها‏ي چيني را از روي طاقچه بلندها پايين می‏آورد. همه وسايل اتاق پنج دري به ايوان منتقل شد و دخترها مشغول تکاندن طاقچه‏ ها‏ و طاقچه بلندها شدند. صداي شلاق ‏ها‏يي که پارچه‏ ها‏ روي گرده ديوارها می‏نواختند توي اتاق لخت می‏ پيچيد. مادر از حياط خانه با صداي بلند گفت: ِکري‏ ها‏ي توي کنج اتاقا را يادتون نره پاک کنيد. گلستان پارچه اي را سر يک چوب دستي بلند بست و تارهاي عنکبوتي را که روي در و دیوار اتاق بسته شده بود پاک کرد. ذره‏ ها‏ي ريز گرد و غبار توي آفتاب کمرنگي که به داخل اتاق خزيده بود، جلو چشم ‏ها رژه می رفتند ولی دخترها بی ‏توجه به آنها به رفت و روی اطاق ‏ها مشغول بودند.