شنبه, 05 مهر 1399 Saturday 26 September 2020 00:00

دهه 1320
هنوز مدرسه نرفته بودم مادر برایم قبا دوخته بودآخرآن روزها ازکت وشلوار وخیاط مردانه خبری نبود بیشتر خود مادرها لباسی برای بچه هاشان می دوختندوشال وجوراب ولباس گرم راهم خودشان می بافتند. یه روز مادرقبای در حال دوخت را تنم کردوگفت: می خای قشنگتر بشه؟ با سر جواب دادم که بله، گفت خب باید سر آستیناشا ابریشم دوزی کنم تا قشنگ بشه، حالا باید بری ابریشم را از انتهای بازاریعنی چهارشنبه بازار ازمغازه عزیزالله بخری ، برو توکتونه دوتا تخم مرغ بردار بذار توجیبت دم تکیه گاردر که رسیدی بروسه راه قنادیا بازار را بگیر وبرو جلو سراغ مغازه عزیزالله را بگیر تخم مرغ ها را بده بگو ابریشم می خوام برا سرآستین قبا مواظب خودت باش.
تخم مرغ ها را برداشتم وراهی بازارشدم. دلم می خواست امروز قبایم آماده شود تافردا آنرانشان بچه ها بدم . تو راه دایم برای اینکه اسم صاحب مغازه یادم نرودعزیزالله عزیزالله می کردم. به کمر بازار رسیده بودم که ، یک مرتبه دیدم عده ای در حالی که چوب به دست داشتند وچیزهای فریاد می کردند که برای من مفهوم نبود مقابلم قرار گرفتند. .ترس سرپای مرا گرفت به سرعت برگشتم وپا به فرار گذاشتم چند بار به زمین افتادم ودوباره بلند شدم بار آخر که به زمین خوردم چیزی نفهمیدم تا اینکه متوجه صداهای مبهمی در اطراف خودم شدم که می گفتند: نترس بچه، اونا با توکار ندارند. تمرکزم که بیشتر شد دیدم سرم روپا یه نفره وازم می پرسه پور کبی(پسر کی هستی).وقتی راه افتادم متوجه شدم که تخم مرغا توجیبم شکسته وحالا باید قبا بدون سرآستین ابریشم دوزی شده بپوشم . به خونه که رسیدم به مادرم گفتم موغولا حمله کرده بودندو او گفت نه ننه اونا حزبی ها بودن.