نقل از کتاب راویان ماربین جلد پنجم، نگارش محمدعلی شاهین
اشاره: خاطرات شهروندان از روزهای اوج انقلاب اسلامی به خواننده کتاب کمک می کند تا برداشت های ملموس تری از شرایط آنروز شهرمان به دست آورد. با این باور تعدادی خاطره بدون ذکر نام روایت کننده آنها در این بخش آورده شده است.
کتاب، نوار، تاپو
در دوران مبارزات کتاب ها و نوارهایی انقلابی و اعلامیه ها که به دستم می رسید را استفاده و به دیگران می دادم. گاه تعداد آنها زیاد می شد و نگه داشتنشان تو خانه خطرناک بود. ترس داشتم مامورهای ساواک به خانه بریزند و مدرکی به دستشان بیفتد، برای همین دایم به دنبال محلی برای مخفی کردن آنها بودم. چند جایی را در نظر گرفتم و مدتی به عنوان مخفیگاه استفاده می کردم ولی خیلی مطمئن نبودند تا اینکه یک روز به فکر تاپوهای خانه مادر بزرگ افتادم. او چند تاپو داشت که در صندوقخانه یکی از اطاق ها که حکم انباری داشت واقع بود و روزگاری از آنها برای نگهداری گندم استفاده می شد و حالاخالی بود و مناسب برای اینکه کتاب ها و اعلامیه ها و نوارها آنجا مخفی شوند. هرچه داشتم را به این تاپوها منتقل کردم و هر گاه نیاز بود با احتیاط سراغ آنها می رفتم.
تنوری برای کتاب ها
چند روزی بود به خانه نرفته بودم. همسایه ها شایع کرده بودند ساواک به دنبالم است. یکی از زنهای همسایه موضوع را به مادرم گفته بود و او هم از ترس حالش بهم خورده بود. بعد از اینکه کمی بهتر شده بود از زن همسایه سوال کرده بود حالا باید چکار کنیم و او هم گفته بود هیچی تنور را روشن می کنیم و هر چه کتاب دارد را میسوزانیم تا به دست ماموران نیفتد. همین کار را هم کرده بودند و از آنجا که سواد نداشتند تمام کتابها از جمله کتابهای درسی را سوزانده بودند در حالی که آنها کتابهای انقلابی نبودند.
اعلامیه بر سر مردگان
سال 1356 به پایان میرسید و چند روز دیگر سال 1357 شروع می شد. تعدادی اعلامیه از رهبر انقلاب به دستمان رسیده بود و باید به بهترین شکل بین مردم پخش می کردیم. با دوستان به چاره اندیشی نشستیم تا راهی مناسب پیدا کنیم. به نطرمان رسید که از آنجا که صبح اول سال جدید مردم بر سر مزار مردگان خود حاضر می شوند، بهترین راه این است که شب قبل روی هر قبری اعلامیه ای بگذاریم و سنگی هم روی آن قرار دهیم تا باد آنها را نبرد. رفتن نیمه شب به قبرستان داستان خودش را داشت ولی به هر حال اینکار انجام شد. صبح که مردم به قبرستان آمدند با این اعلامیه ها روبرو شدند و به این ترتیب عموم مردم اعلامیه های امام را خواندند.
جاوید و مرده باد
قرار شد تعداد زیادی اعلامیه را از شهر خودمان به خراسگان منتقل کنیم. اوج تظاهرات خیابانی مخالفان بود. خبرها حاکی ازآن بود که در چند نقطه محدود طرفداران رژیم هم دور هم جمع شدهاند.اعلامیه ها را تو ناوادانی داخل موتور ماشین ژیان جاسازی کردیم. یک عکس از شاه و یکی از امام خمینی برداشتیم و به راه افتادیم. از دور دقت می کردیم هرجا طرفداران نهصت بودند عکس امام خمینی را پشت شیشه جلو ماشین نگه می داشتیم و با یک مرگ بر شاه اجازه عبور می گرفتیم. در معدود جاهایی که شاه دوست ها بودند عکس شاه را نشان می دادیم و با یک جاوید شاه عبور می کردیم. با این ترفند بالاخره به خوراسگان رسیدیم و اعلامیه ها را تحویل بچه های آنجا دادیم.
تلفن شهربانی به منزل
تازه از تظاهراتی که سر و صدایش همه جا پیچیده بود به خانه برگشته بودم. زنگ تلفن به صدا درآمد، گوشی را برداشتم کسی به اسم مرا صدا زد و گفت رییس شهربانی با شما کار دارد. اولش از اینکه شناسایی شده باشم ترسیدم، ولی به سرعت خودم را جمع و جور کردم و گفتم بفرمایید. گفت عده ای ارازل و اوباش شهر را بهم ریخته اند. نیروهای کمکی دارند از اصفهان می آیند. به ساختمان شما مقابل شهربانی احتیاج داریم، کلیدش را سریع به دست ما برسانید. منهم که متوجه موضوع شده بودم با خونسردی گفتم جناب اشتباه گرفته اید.
سقوط آزاد در نم خانه
حکومت نظامی بود کسی حق رفت و آمد تو خیابان ها را نداشت. با چند نفر از هم محلی ها تو بازار ورنوسفادران پاورچین پاورچین و در سکوت از کنار دیوار مسجد امله کتی یا حجت فعلی خودمان را به خیابان رساندیم. غافل از آنکه چند مامور همان حوالی هستند. تا ما را دیدند فرمان ایست دادند ما هم پا به فرار گذاشتیم. یکی از دوستان که همان نزدیکی نخودبریزی و نمخانه داشت فریاد زد بیایید بریم تو نمخانه. به دنبال او دویدیم تا حالا نم خانه ندیده بودم، درب را که باز کرد گفت مواظب باشید از پله ها باید بریم پایین، پایم را که رو پله اولی گذاشتم سر خوردم و از کف نم خانه سر درآوردم. البته اتفاق خاصی برایم نیفتاد و فقط کمی بدنم کوفته شد که آنرا هم در میان خنده و قهقه دوستان فراموش کردم.
بچه ام را دریابید
زمستان سال 1357 بود در يك صبح سرد زمستاني با اعلام قبلي با هدف تظاهرات به سمت فلکه(ميدان امام فعلی) حركت كرديم. شعارهای مختلفی مي داديم از جمله: "ما مي گيم شاه نمي خايم نخست وزير عوض ميشه ...". جمعيت زياد بود. ناگهان تيراندازی هوايی شروع شد. مردم جيغ می كشيدند و فرار می كردند و همچنان شعار میدادند. گاز اشك آور زدند. دوشنبه بازار و تكيه حاج حسن پر شده بود از كفش و دمپايی. بعضی مردم درب خانه ها را باز کرده بودند و تظاهر کنندگان را پناه می دادند. من دختر پنج ماهه ام بغلم بود و فرار می كردم كه ديدم دخترم خس خس میكند و سياه شده. به خاطر گاز اشك آوری كه زده بودند داشت خفه می شد. داد میزدم بچه ام را كشتند و می دويدم. نزديك مسجد بزرگ(جامع) يك آقايی بچه را از بغل من قاپيد و برد توی مسجد. كم كم نفس بچه برگشت.
روزی که مجسمه
روزي كه مجسمه شاه را در ميدان پايين كشيدند، راهپيمايي بود. من بچه برادرم را بغل كرده بودم و همراه بقيه اعضا خانواده به راهپيمايي رفتيم. اشك آور كه زدند نزديك بود بچه خفه شود. در دوشنبه بازار و ميدان امام غوغايی بود. دو دو تا تاير روی هم گذاشته بودند و آتش میزدند كه جلوی اشك آورها را بگيرد. مردم هم از خانه هايشان شلنگ آب بيرون انداخته بودند و آب روي سر تظاهر كنندگان مي ريختند. در مسير دارالزهرا آب و نان و پنير و خيار بین تظاهر کنندگان پخش می کردند. توي خيابان هم بشكه هاي آب گذاشته بودند كه اشكآورها مردم را اذيت نكند. كف خيابان پر بود از كفش و چادر، شعار ميداديم:"بختيار بختيار سنگر تو منقل و بافوره / برو گمشو اين يه دستوره... "يا "قسم به خون شهدا شاه تو را مي كشيم"
پتک بر سر مجسمه
مجسمه محمدرضا شاه را که پایین کشیدند با طنابی که به گردنش بسته بودند در محل های مختلف می کشیدند. بالاتر از چهارشنبه بازار کسی تصمیم گرفت آنرا بشکند. به من گفت تو خانه پتک داری؟ گفتم بله و پتک قوی را که داشتم برایش آوردم. هرچه بر سر مجسمه کوبیدند آخ نگفت. آنرا بالاتر میدان آزادی فعلی که آنروزها خارج شهر بود، بردند و آتشی روشن کردند تا بسوزانند که نسوخت. با نزدیک شدن به ساعت حکومت نظامی و وخیم شدن اوضاع آنرا آنجا رها کردند و رفتند.
دکتر روحانی در خمینی شهر
دکتر حسن روحانی در مسجد حکیم اصفهان 10 شب پیرامون مسیر امامان شیعه سخنرانی می کرد که نقش روشنگرانه زیادی در استان داشت و موجب ایجاد حرکتی عظیم میان جوانان و دانشجویان شد. طراحی این سخنرانی ها توسط یکی از روحانیون خمینی شهر به نام سید مصطفی دیباجی انجام می شد و همچنین اسکان دکتر روحانی در آن 10 روز در منزل وی در خمینی شهر بود.
آیت اله دری نجف آبادی در چشمه لادر
آیت اله دری نجف آبادی را که آن روزها با مبارزان خمینی شهری در ارتباط بود برای سخنرانی به مسجد ملاحیدرعلی دعوت کرده بودیم. در دانشگاه اصفهان هم اطلاعیه زده بودیم و تعداد زیادی از دانشجویان هم برای شرکت در این جلسه به خمینی شهر آمده بودند. یکی از جوانان مبارز آیت اله دری را با یک دستگاه ژیان به خمینی شهر آورد و نزدیک مسجد پیاده کرد. قبل از شروع سخنرانی، ماموران رژیم به مسجد حمله کردند و ایشان هم فوری با پای پیاده از محل دور شده بود اما از آنجا که به مسیر آشنا نبود به جای رفتن به سمت آتشگاه سر از چشمه لادر درآورد. یک موتورسوار آن اطراف ایشان را دیده و تا دوراهی آتشگاه رسانده بود. این اتفاق بعدها در محاورات مبارزان وآیت اله دری تبدیل به خاطره ای شیرین شده و مرتب بازگو می شد.
ژیان آقای وزیر
محمود حجتی که در حال حاضر وزیر جهاد کشاورزی است از مبارزان نجف آبادی بود که با مبارزان خمینی شهر در ارتباط بود و به ویژه برای برپایی نمایشگاه عظیم کتاب در شهرستان با مبارزان همکاری نزدیک داشت. وی یک دستگاه ژیان مهاری داشت که با آن به تهران می رفت و آن را پر از کتاب می کرد و برای نمایشگاه می آورد. کتاب ها را شیرازی از دانشجویان خمینی شهری که در دانشگاه علم و صنعت تهران درس می خواند، می خرید. حجتی مدتی در بندرعباس کار می کرد. یک بار دو نفر از جوانان بندرعباسی را به خمینی شهر آورد تا راه و رسم برپایی نمایشگاه کتاب را بیاموزند. جوانان بندرعباسی همراه با حجتی و شیرازی راهی تهران شدند و کتاب های مورد نظر را خریداری کرده و به بندر عباس بردند.