یکشنبه, 19 مرداد 1399 Sunday 9 August 2020 00:00

س. سنجاقک
از بس گفتن سرانه مطالعه در کشور کم شده و این فاجعه است و دیگه بدتر از این نمی شه، استرس گرفتم. بعدش گفتم بیام یه فکری بکنم. بعد نتیجه فکرهامو بنویسم و به اشتراک بگذارم!
البته روی سخنم با اون مرفهین بی دردی نیست که کتاب خوندن براشون سوسول بازی حساب می شه و وقت سفرهای خارجه و غیرخارجه شونو می گیره! حتی با اونایی هم نیستم که از صبح تا شب سگ دو می زنن بعد اون یه ذره وقتی که براشون می مونه رو اگه شد غذا می خورن و می خوابن! حالا اگر این دو قشر را از جامعه کم کنیم، میمونه افراد غیر شاغل یا همون بیکارای خودمون که دارن وقتشونو صرف کار پیدا کردن می کنن. آهان، راستی یک سری هم هستن که شاغلن ولی کار نمی کنن. اینا همونایی هستند که باعث شدن میانگین "میزان کار مفید" در کشور زیر یک ساعت بشه. خسته نباشند و خدا قوت! این از این، حالا بریم سر بحث اصلی!
برای حل مشکل فوق الذکر باید روش های غیر متعارف رو به کار برد. چون این شیوه ها روی ایرانیها خوب جواب می‎ده. مثلا یه راهش اینه که بیایم "کمپین نخواندن کتاب" راه بیندازیم. بعد که خوب قضیه رو جا انداختیم، یک وام 25 میلیونی "خرید کتاب" بدهیم. خودتون می بینید که چطور انبارهای کتاب خالی می شه. اصن یه وضعی میشه که مجبور می شن کتاب از چین وارد کنن!
یه راه دیگه هم اینه که یک وزارتخانه "کتاب، اشتغال و تجارت" درست کنن و بعد تو هر شهری یک اداره ازش عَلَم کنند که کارش اینه که اونایی که میان اون جا استخدام می شن، کتاب می خونن و حقوق می گیرن! این جوری، هم بخشی از مشکل بیکاری حل می شه هم مشکل کتاب خوندن. البته خواهش می کنم برای استخدام افراد از بند "پ" استفاده نکنن و اگر استفاده کردن حداقل آشناهای فرهیخته شونو بیارن، نه از اونایی که کتابو بر عکس میگیرن! یا اونایی که کتابو جلوشون گرفتن ولی وسطش، تلفن همراه جاسازی کردن و پیاماشونو چک می کنن و ساعت اداری که تموم شد، می گن: وای خسته شدم چقدر کار کردم! (خلاصه اش می شه اونایی که دو در می کنن / رجوع شود به توضیحات پاراگراف اول!)
یه راهشم اینه که یه آدم معروف که الان تو بورسه بیاد بگه من فلان کتابو خوندم همه میریزن اون کتابو می خرن. من یه فهرست از این آدما جمع کردم که اسم چند تاشونو براتون میگم: دکتر محمدجواد ظریف و افراد مرتبط(!)، کارلوس کی روش، جناب خان و ...
یه راه دیگه هم هست، اونم اینه که به همه کتاب ها مجوز ندن! بعد یه "میدون کهنه" باز می شه که توش فقط از این کتابا می فروشن. فکر کن! مثلا پیرزنه میاد میگه : مادِر! یه کتابی بدونی مجوز به من بده.
فروشنده: هفتاد هزار تومن می شد حج خانوم!
پیرزنه: هفتاااااااد هَزار تومن؟؟؟! نه مادِر، اگه 10 هزار تومن می دِی ببِرم. آخر سر هم پیرزنه با 5000 تومان معامله رو جوش می ده!
یا این که مثلا یک اسم جذب کننده برای کتاب انتخاب کنن. مثلا "این کتاب را نخوانید، جیز است" یا "فقط افراد بالای 18 سال بخوانند" کاری هم نداشته باشن کتاب در چه ژانری و با چه هدفی نوشته شده! البته دیگه معلوم نیست که کتاب مجوز بگیره یا نه! البته اسامی مانند "بیشعوری"، "بی ادبی"، "بی تربیتی" و ... هم جواب می ده.
خود منم از همین روش آخریه استفاده کردم تا شما این مطلب رو بخونید؛ شما هم خوندید. عجب رودستی خوردینا!