شنبه, 05 مهر 1399 Saturday 26 September 2020 00:00

محمدعلی شاهین
دست کم هفته ای یک بار چشم به راهش بودیم که بیاید خانه مان. یک روز قبل از آمدنشغرغرهای مادر بزرگ شروع می شد:
- فردا نونوا داریم چوب تو خونه نیست...
- یکی بره باغ چند تا پشته چوب اژگ و کنده بیاره...
البته این تنها نشانه آمدن سکینه مختار نبود. قبل از هر چیز باید ذخیره نان توی گنجه ته
می کشید. سرکشی مادربزرگ از تاچه های آرد برای اطمینان از وجود آرد به اندازه کافی از دیگر نشانه های آمدن سکینه نانوا به خانه بود. اگر کیسه های مخصوص آرد به اندازه کافی ذخیره داشت که هیچ اما اگر آرد کم داشتیم، کار مردان جوان خانه درآمده بود. باید تاچه را از گندم های توی تاپو پر می کردند و بار الاغ کرده و به آسیاب می بردند.
برای نانوایی در خانه مقدمات دیگری هم باید فراهم می شد تا سفره ها از نان خالی نماند و بهانه به دست مردهای خانه نیفتد. خاطر مادر بزرگ از بابت چوب و آرد که آسوده می شد با صدای بلند به مردهای خانه می گفت:
- یه نفر چند تا دول آب بکشه بذاره تو مطبخ کنار قدح. نصف شب باید آرد خمیر کنم.
نصف شب در حالی که همه اهل خانه در خواب ناز بودند، مادر بزرگ بیدار می شد. غربال را از دیوارمطبخ برمی داشت و آردها را می بیزید. گاهی عروس بزرگتر هم به کمکش می آمد تا آرد را در قدح بریزند و آب و خمیر ترش (کمی از خمیری که از نانوایی نوبت قبل ذخیره کرده بودند به عنوان مایه خمیر) را به آن اضافه کرده و بعد از کلی مشت و مال دادن، رویش را با پارچه های ضخیم بپوشاند تا وقتی سکینه پای تنور حاضر می شود، خمیربرآمده و آماده چانه
کردن باشد.
سکینه مختار که از یک محله دیگر می آمد، صبح زود آفتاب نزده با بقچه روی سرش که مخصوص حمل و نقل اسباب کارش بود، پشت درب خانه حی و حاضر می شد. بکوب در به صدا درنیامده، داد مادربزرگ از پای تنور بلند می شد که:
- لنگه ظهره، هنوز خوابید، یکی کولون درا باز کنه سکینه اومده.
چند دقیقه بیشتر نمی گذشت که سر و کله سکینه مختار پیدا می شد که با یک بسم اله و چند بار خدایا به امید تو گفتن در حالی که لباس کارش را می پوشید و دستارش را دور دستانش محکم می کرد، خطاب به مادر بزرگ می گفت:
- حاجی چیطوری؟ بچه ها خوبند، عروسا خوبند، خودت خوبی، نوه ها خوبند، گاود زایید؟ آغوز برا من گذاشتی؟ تنور را روشن کردی؟ خمیر وراومده؟ یه وقت ترش نشه؟ پس چرا معطلی؟ یه دور چونه بیار بسم اله را بگیم.
سکینه در حالی که تنور و لوازم را وارسی می کرد، اولین خمیر را پهن می کرد و می زد سینه تنور. سکینه مختار در همین حال رو به مادر بزرگ می کرد و می گفت:
- برو کتری را بیار بذاریم رو آتیش یه پیاله چای درس کنیم.
مادر بزرگ هم در همان حال که کتری سیاه پر آب را به دست سکینه می داد، می گفت:
- سکینه! حواسدا جمع کن نونا گل نزنه.
تا می رفت کتری جوش بیاید، اهالی خانه یکی یکی از خواب بیدار می شدند. بوی نان تازه که تو فضا پیچیده بود نوید یک صبحانه دلچسب را می داد وهمین باعث می شد تا بچه های کوچک به پای تنور بروند و از سکینه بخواهند برایشان نوکوچی بپزد. سکینه هم که از قبل آمادگی داشت، نان هایی را که در اندازه نصف یا یک سوم نان های معمولی بود می پخت. نان که سرد می شد، می داد دست بچه و می گفت: برو پیش مادرت بخور تا بزرگ بشی.