شنبه, 05 مهر 1399 Saturday 26 September 2020 00:00

لیلا پیمانی

سرمای سخت زمستان 42
صدای اذان ظهر از گلدسته مسجد بلند شد. محمدعلی همچنان سخت و سنگین پا می زد و به پیش
می رفت. تصویر تکراری اجساد کلاغ ها در گوشه و کنار حالش را به هم می زد. کلاه گوشی را تا زیر گوش ها پایین کشیده بود و شال دستباف سبزرنگ گردن و دهانش را پوشانده بود.
دست راستش را که دسته چرخ را گرفته بود با دو تا دستکش پوشانده بود و دست چپش در جیب پالتو مخفی بود. تا کارخانه کشبافی راه زیادی مانده بود، باید هر چه زودتر خودش را به آنجا می رساند اما گویی چرخ های دوچرخه اش حریف آسفالت خیابان نبود و پیش نمی رفت.
در دست چپش سوزشی دردناک احساس کرد اما قادر به تکان دادن انگشتانش نبود. دستش سنگین شده بود و تکان نمی خورد. ترسی دوید زیر پوستش و احساس سرمای بیشتری کرد. دوچرخه را نگه داشت و پیاده شد. درخت عریان توی جوب تکیه گاه دوچرخه شد. لب جوی نشست و پاها را روی یخ ها جا داد. شال گردن را از روی بینی و دهانش پایین کشید، سوز سرما به صورتش هجوم برد، نوک بینی اش می سوخت و دندان هایش تند و بی امان به هم می خورد. با کمک دست راست دست چپش را که مثل یک تکه چوب خشک شده بود، آرام آرام از جیب پالتو بیرون آورد. دردی جانکاه تا مغز استخوانش نفوذ کرد، پلک هایش را از شدت درد محکم به هم فشار داد. دست قادر به حرکت نبود. دیگر مطمئن شده بود که دستش یخ زده است. زانوها را تکیه گاه دست ها کرد و بعد زانوی چپ را آنقدر بالا و پایین برد و زیر دستش کوبید تا بالاخره انگشتانش به حرکت درآمد. دستش را تا مقابل صورتش بالا آورد و چند بار باز و بسته کرد، انگشت هایش سنگین و بی رمق تکان می خورد. خواست ناخودآگاه بخندند که احساس کرد پوست صورتش باز نمی شود. با همان دست یخزده پشت لبش را لمس کرد، آب بینی اش یخ زده بود. شال را تا روی بینی اش بالا آورد، دست چپش را در یکی از دستکش ها فرو برد و داخل جیب پالتو پنهان کرد و سوار بر دوچرخه سخت و سنگین رکاب زد.
توی خیابان قو هم پر نمی زد، نگاهی به آسمان انداخت نزدیک یک ماه بود که از آفتاب هیچ خبری نبود. سردر کارخانه که از دور نمایان شد انگار خونی تازه در رگ هایش دوید و تندتر پا زد. در نیمه باز کارخانه را با دوچرخه باز کرد و وارد شد. مشتی نصراله سرش را از پنجره اتاق نگهبانی بیرون آورد: بدو بیا زیر کرسی محمدعلی!
محمدعلی دوچرخه را به دیوار اتاق نگهبانی تکیه داد و ارسی ها را تیز از پا درآورد و با دو قدم خودش را به کرسی رساند.
- سلام مشتی!
- سلام پسرم! یخ زدی نه؟
- معلوم نیست این سرما امسال از جون مردم چی میخواد؟ قو پر نمیزنه تو آبادی
مشتی نصراله استکان را از آب کتری روی چراغ نفتی پر کرد و داد دستش: بیا بخور تو دلت گرم بشه
دستش را به زحمت از زیر لحاف بیرون آورد و آب جوش را گرفت و بدون شیرینی بالا کشید.
مشتی که ایستاده بود استکان را بگیرد و آب جوش دیگری برایش بیاورد به پارچ آب روی کرسی اشاره کرد و گفت: یه ساعت نیست آب را گذاشتم اینجا یخ زده!
محمد علی آخرین جرعه آب جوش را بالا کشید: چی میگی مشتی خبر از بیرون نداری انگار آب جاری توی جوی آب یخ زده میخوای آب پارچ یخ نزنه.
مشتی استکان را تحویل گرفت و به سمت چراغ نفتی رفت: مادرم میگه چندین سال پیش یه سرمایی اومد از این سخت تر. اون سال انگار هفده بار برف اومده و اسمش را گذاشتن سال هفده برفی.